دل ميرود ز دستم صاحب دلان خدارا             دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 88/09/21 ساعت 18 موضوع | لینک ثابت


هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند                 وانگه اینکار ندانست در انکار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر                یادگاری که در این گنبد دوار بماند


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 88/07/22 ساعت 10 موضوع | لینک ثابت


بازگشت

کوزت برگشت...

سلام به همه ی آدمای خوب و بسیار بسیار بیکاری که با وجود اینکه میدونستن ما اپ نمی کنیم بازم به ما سر زدن حالا من برای تشکر از این جماعت آپ میکنم.قبلش اینو بگم که من با این ماریوسو ژانوالژان هیچ نسبتی ندارم و اونا خودشون نمیخوان آپ کنن ولی من تا خون در بدن دارم آپ میکنم.

حالا بگم علت اینکه منم یه مدت غیبت داشتم چی بود: "یادتونه پارسال ماریوس یه پست گذاشت که کوزت رفت بعدش من گفتم که نرفتم ولی از پیش اونا رفتم(خودمم نفهمیدم چی شد!) خلاصه یه دوماهی به دیار قبلیم رفته بودم تا جماعت تیزهوشو ببینم."

اونجا دو روزی تو مدرسه باهم بودیم دوبارم باهام رفتین سینما. اولیش یه فیلم خیلی کمدی که چون امکان داشت آدم از زور خنده منفجر بشه مخصوص بالای ۱۳سال بود. اسمشم حریم بود. ما خیلی موقع دیدن این  فیلم ساکت بودیم و اضلا هیچ کس چپ چپ نگاهمون نکرد و مسئولین بهمون تذکر ندادن که ما بترسیمو ساکت نشیم!

بعد از یه فیلم کمدی  پیتزا خیلی میچسبه ماهم رفتیمو پیتزا سفارش دادیمو دنگی حساب کردیم چون حساب حسابه.

فیلم دومم اسمش درباره ی الی...  و یکی از دوستان گرام هم مخفف اسمش الی بود( المیرا...الهام... الناز...) ما هم پهلوی هم نشستیم و کلی راجع  به آرش که رفت تو آب نزدیک بود غرق شه و پدرش پیمان که کچلی داشت گفت و گو کردیم. بعدشم رفتیمو جاتون خالی آیس پک خوردیم!!ولی خیلی فروشندش بی فرهنگ بود چون من گفتم نسکافه میخوام ولی اون آیس پک نسکافه داد!در اینجا جا داره بنده از الی جون که منو مهمون کرد تشکرات به عمل بیارم. ولی  آیس پکاش خیلی گنده بود طوری که مال الی به برادرش(که مهندسه) رسید و مال منم به برادرم(که محصله)رسید!

این از سینما اون روزاییم که مدرسه بودم خیلی خوب بود.یه روزشو برای زنده کردن خاطره ی اون روزی که صبونه خوردیم دسته جمعی ٬خامه و خامه شکلاتی به تنهایی خریدم و نونشم رفیق شفیق م.ف لطف کرد خرید ولی ایندفه لواش نخریدیم که حروم نشه!!! همون بربری بیشتر خواهان داشت.

*نکته* اون آثار هنرییو که پارسال با خامه شکلاتی خلق کردیم هنوز ابقا داشت!!

میخواستم براتون عکس پارسال اثر هنریم بذارم ولی یک عدد فلشم که زندگیم توش بوده مفقود شده اگه پیداش کردین حتما خبر بدین.

اون عکس تکیم خودمم ...(یه دونم عین همین پارسال گرفتم که مفقودیده)

 من بازم میام...


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 88/05/13 ساعت 22 موضوع | لینک ثابت


comming soon!

سلام به همگی

به به می بینم که بدون ما خوش می گذره به همتون

محض اطلاع ماریوس اومده بچه ها

فعلا چیز خاصی نمی گم براتون آما...

فقط می گم که:

بزودی میام با کلی خاطره!!

در ضمن تموم شدن این سال گند تحصیلی رو هم به همتون تبریک می گم و امیدوارم که برا همتون آخریش باشه!!

بای

بزودی...


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 88/03/28 ساعت 18 موضوع | لینک ثابت


فوتبالیست ها

س را از سرما...........ل را از لحاف........آ را از آش دوغ................م را ملافه میگیرم وتو این یخبندان که کلیه ی محورهای مواصلاتیو در بر گرفته به شما یه سلام داغ میکنم. اول از همه پوزش میطلبم به دلیل غیبت زیادی.............البته دلیل داشتا!!!!میگن به هر انسانی فرصت بدین شکوفا میشه!!!مام اومدم  به این ژانوالژان و ماریوس نه چندان محترم فرصت اپ کردن بدیم بلکه شکوفا شن!!دیدیم نخیر.........اینا اصلا بلانسبت شما ادم نیستن که با فرصت یا بی فرصت شکوفا شنپس بیخیال شکوفه و پرورش دام و طیور شدیمو خودمون آستین بالا زدیم اومدیم اپ کنیم

از اونجایی که شدیدا جو فوتبال در میهن اسلامیمون بالا زده و به قول معروف همه تب فوتبال گرفتن افتادن گوشه ی خونه  تخمه میندازن بالا٬ مام گفتیم یه اپی بکنیم که بسنخه!!!!!(سنخیت داشته باشه)داستان ما از اونجاییی شروع شد که دوسال پیش سر امتاحانای ترم که بعد از امتحان بی کار و بی عار میگشتیم فانتین گرام یه دونه از این توپای بنفش راه راه آورد گفت بیاین فوتبال. البته در این جا بعضیا جو مدرسه دخترونه گرفتشون گفتن:نهمام گفتیم:به .......(سانسور)

از اونجایی که این بازیابه مناسبت ایام جان سوز امتاحانا برگزار میشد  اسم لیگمون گذاشتیم  "جام امتحانات"و از اونجایی که دوسال٬ سالی دو نوبت این مسابقات برگزار شد من همشو نمیگم فقط چن نکتشو تعریف میکنم!!!!

اول از همه تیمارو معرفی میکنم تیم کلاس ما شامل:من(دفاع) ٬ ن.م (دفاع)٬ مراد (هافبک)(اوت انداز)فانتین(حمله) م.ف (حمله)!!و البته ژانوالژان گرام در دروازه بود!!!!!البته بعضی وقتا یه عده میومدن چن دقیقه بازی میکردن دوباره می رفتم پی کار بیخودشون!!!!!تیمیم که مقابل ما بازی میکزد اون کلاسیا بودن که چن تا بازیکن لاغر دراز و چن تام ریزه میزه داشتن!!!!

نکته ی اول کفش م.ف بود که همیشه همراه توپ پرواز میکرد و یا میرفت تو دروازه یا میخورد به یکی!!!به خاطر همین برای جلو گیری از مصدومیت نمیذاشتیم اون پنالتی بزنه!!!!!!

نکته ی دوم جمله ایه که دوسال پیش ژانوالژان گفت و هنوز من دقیقا یادمه!!!!یه بار که در یه حادثه ی ناگوار و روی یک ضدحمله گل خوردیم فانتین به ژانوالژان گفت:چرا توپو درس نمیگیری؟؟؟بعدم رفت ولی من صدای ژانوالژانو شنیدم که زیر لب گفت: فک کرده زمین چمنه من شیرجه بزنم توپو بگیرم!!!!!

نکته ی بعدم همین مساله ی زمینموه!!!!!!محض اطلاع شما خوانندگان گرام بگم که ما توی زمین بسکتبال که تنها ناحیه ی خط کشیده شده ی مدرسه بود بازی میکردیم!!!خط دروازم همون خط پنالتی بود که معرف حضورتونه!!!!!و البته همونطور که گفتم تنها محل خط کشی شدسو یه سر داره و سودا!!!یا یه خط داره و هزار خط خواه!!!!!!یا همه یه دل نه صد دل عاشقشن!!!!!!(ببخشید زدم جاده خاکی) نکته اینجاس همه میخواستن توی این زمین بازی مورد علاقشونو بکنن!!!!!!

مثلا چن نفر با هیکل دراز قناصشون(دور از جون بقیه ی قد بلندا!همه که قناص نیستن)میومدن میگفتن اینجا زمین بسکتباله مام میخوایم بسکت بازی کنیم!!!!!مام میگفتیم: دهکی!!!خانومو باش!!!!در این شرایط اونا حرف حساب میزدن!ولی حرف حساب حالیشون نمی شد!!!!!پس مساله رو تا حدودی حل میکردیم!!اینجوری که اونا بازیشونو میکردن مام بازیمونو!!!!!فقط یکمی برخورد زیاد بودو جا کم!!ولی مشکل بزرگی نبود!!ما تیزهوشیم!!مرد روزهای سختمساله دوم در مورد زمین جماعت پایه بالایی بودن که بالاخونشونم داده بودن اجاره!!!!!!!تازه من همیشه بهشون این نکترو گوشزد میکردم که: خدا  .....رو میشناخن شاخش نداد!! *(اونی که سانسور شد خر بود)اونام میخواستن فوتبال بازی کنن ولی یه فرق با بسکتیا داشتن. اونم اینکه میخواستن فوتبال بازی کنن نه بسکتنه فرقشون این بود که نه حرف حساب میزدن نه حرف حساب حالیشون میشد!!!البته از اونجایی که ما تیزهوشیمو مرد روزای سخت حلش میکردیم!!!گاهی از همون روش مسالمت آمیزو پر برخورد!!!گاهیم ما پایه پایینیا میشدیم یه تیم اونام یه تیم باهام به خوبیو خوشیو سلامتی تا آخر عمر بازی میکردیم

تازه چی فک کردین!!ما تماشاچیم داشتیم!!!!!!چسبیده به مدرسه ی ما یه پارکه و از لحاظ فنی توی پارک وسیله ای به اسم سرسره وجود داره که این سرسره یکمی از سطح زمین ارتفاع داره!!!!!پس به همین مناسبت جمعی از هم محلیان گرام که رده ی سنی ۱۰ تا۲۰ سال بودن و به دلیل قوانین(عدم اجازه ی حضور بانوان در استادیوم)همشونم از تیره ی آقایون بودن میرفتن بالای سرسره وبازی مارو تماشا میکردن!!ولی ما که خوشمون نمیومد کسی بدون بیلیت بازی مونو ببینه بازیو قطع میکردیم وقتی میرفتن دوباره از سر به ته میگرفتیم

خب دیگه تقریبا همه ی نکات مهمو نوشتم جز اینکه یا بارم با پایه پایینیا دوامون شد!!!!بی فرهنگا میخواستن زوووووووووو بازی کنن!!!!یکی نیس بگه دخترو چه به این کارا!!!!!!ولی دیگه کل داستانو تعریف نمیکنم حوصلتون سر میره!!!دیگم غصه نخوریم ایشالا تیم ملی بازی بعدیو میبره تا مشتی باشه بر دهان صدام جنایتکار!!!!!!!دیگه ۲۲بهمنو  پریدن امیدینا دیگه مبارک!!!!!

اینم یکی از اشعار سروده شده توسط تیزهوشان این مرزو بوم به مناسبت پیروزی انقلاب!!

دبیر گرام بیچاره کردی....

دانش آموزان آواره کردی....

کشتی تیزهوشان وطن....

دوست ندارم......

کردی هزاران در قفس....

دوست ندارم.........

*پاورقی:اگه وزنش نمیخوره برا اینه که ما خودمون به جای دبیر گرام از اسم اون جانب استفاده میکردیم!!یکمم من تغییرش دادم با اجازه ی رفقا

 


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 87/11/23 ساعت 0 موضوع | لینک ثابت


سووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووتی!!

 

سلام سلام

ماریوس اومده بچه ها...

خوبین همگی؟

امروز با سوتی های معلم ها اومدم خدمتتون!!!

اینا فقط از اول های مهر شروع شده ها!!

تازه فقط تا اونجا که دستمون میومد!!

 

معلم دینی:

دینیشون هم کم شدینا(دینیتون هم کم شدین)

اجازه بدین من یه مقدار برگه ها رو بدم!

نماز و روزمونو می گیریم!!

تورات و انجیل منحرف شدن!

چه مسلمون باشه چه شیعه باشه!

سوال انجام بدیم!

تو فیلما بازیکن های فوتبالو می بینیم!

مدل سر!(مدل مو)

جواب پاسخ می ده!

بعضی هامون می خوایم بفهمیم ولی خودمون نمیخوایم قبول کنیم!!

پیامبر در آخرین عمرهای روز خودش!!

من جواب پرسش ها رو بگیم!!

اگه تونستسم جواب بدیم که خوش به حالتون!!

بچه که توش جنینه!!

به معرض میزان و ترازو می ذاره!!

مثل نون تنوری،که توش نون می ذارن!!

دارم مثال بهت می زنم!!

سنّی هم شیعه است دیگه!!!!

رادیو گربه اورد به ما نشون داد!!

باالفرض متال!!!

 

 معلم کامپیوتر:

خانوم کژا؟!!!(کجا)

در کتابو می بنده!

اگه حالا بیاین این کتاب به زبان آمریکایی نوشته بشه!!

این 8 تا بایت می تونن 0 یا 1 باشه!!

زبان نزدیک به ماشین یا رایانه ی کامپیوتره!!

خیلی راحت ما متوجه مفهومش می شم!!

کیوک بیسیک!!!!

تول بوکس!!!(تول باکس)

دچار یک عکس العمل می شن!!!

تعداد در موتور!!

خصوصیت این خانومو محاسبه کنیم!!

سوییچ ماشینو باز نمی کنه!!!(سوییچ در ماشینو باز نمی کنه)

فرمونو می چرخونی ماشین به حرکت در میاد!!

شروع میکنه برای شستن!!!(شروع میکنه به شستن)

موسو که فشار میدیم!!!!!(کیلیک می کنیم)

 

 

معلم حرفه:

آهن روبویی!!!!(آهن روبایی)

بستگی به سیستم پا زدن ما هست!!(بستگی به سیستم پا زدن ما داره)

تو چرا اون جلو نشستی؟!!!!(س.ن ته کلاس نشسته بود!!!!)

می تونه چیز دیگه ایو جایگزین کیسه کرد!!!!(میشه چیز دیگه ای رو جایگزین کیسه کرد)

دزد هم اومد زد شیکوندتش!!(دزد هم اومد زد شیکوندش)

نوز و فال!!!!!!!!!!!(فاز و نول)

ستاره ها با اون عظمتشون هیچ عظمتی ندارن!!!!!!!!!

 

معلم زیست:

ما همه جا نمی تونیم رد پا باقی بمونه!!

بتونن یه قاطر جدید به وجود بیاد!!(بتونه یه قاطر جدید به وجود بیاد)

سرش بتونه علف های بالای درختو بخوره!!!!!!

بقیه افراد از بین میره!!!

گونه هایی که الان به وجود داشته قبلا هم بوده!!!!!!!!!!

ما راحت به دست اورده باشن دانشمندان!!!!!!!!!!

 

معلم پرورشی:

تمام نیاز هایی که یه انسان نیاز داره رو بهش دادن!!!

به کی می خوایم ایثار کنیم؟!!!!!!!!!
روانش از بین میره!!!!

کاپیتوسیون!!!!(کاپیتولاسیون)

دین مسیحو که می خونی!!!!!

شما خودتون سعی منید این کار هارو نداشته باشید!!!!

چیز هایی که ما می دونیم و دیگران نمی دونن رو بهش دست بیابیم!!!

 

 

معلم عربی:

متلک بزنه!!!!(متلک بگه)

نا مردانه مرد شدن!!!

کسی نمی تونه رو کسی برتری داشته باشه!!!

باعث چه رفتار خوبی در ذهن ایجاد میکرد؟!!!!

خودشو خود نمایی کرده باشه!!!

 

 

معلم ادبیات:

که اگر ابهامی هستش وجود داشته باشه!!!!

بآموز!!!!(بیاموز)

آشنا دارید!!!(آشنایی دارید)

شعر نو هم نثره!!

 

 

سوتی بچه ها

ن.م:

از دید باز مشکلاتو در نظر بگیریم!!

در دوران روزمره!!!

رانندگی با دوچرخه!!!!!

شب که نور نمیده!!!

اونی که کوره چشم واقعی داره!!!!

ژنتیکی رو بسازیم!!!(ژنی رو بسازیم)

روحیه خودمونو سبک کنیم!!!

مشاوره رفتن اداره!!!!(مشاورا رفتن اداره)

جاروبرقی باد ها رو میمکه!!!

ش.ح:

تولید پنبه از پارچه!!!!

 

م.ف:

از کلاه و ایمنی استفاده کنیم!!!!

 

س.الف:

منو خام کرد اومد خواستگاریم!!!!

 

م.ک:

میگیم از شبکه خبر اومدن فیلم بگیرن،میگه آخ جون حالا در شهر نشونمون میده!!!!!!!!!!!!

 

سوتی ویژه:

مدیر آموزش و پرورش شهریار

آقای ماهرویی

 

فضای معنوی حاکم بر فضاست!!!!!!!!!

شیر خور بودید!!!(شیرخوار بودید)

 

 

پ.ن1-این سوتی گیریها بعد از اون قضیه سوتی های مادمازل ژیرنورمند! شروع شد!

پ.ن2-این سوتی ها توسط من و ژان والژان که به تازگی بغل دستس شدیم جمع آوری شده

پ.ن3-این معلم دینی امسالمون خواهر اون پارسالی اس


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 87/08/09 ساعت 14 موضوع | لینک ثابت


بینوایان سوتی گیر

س را از سینما ل را از لال ا را از استادیوم و م را از مرکز احدای خون میگیرم و به شما سلام میکنم.ژان والژانم.این چند وقت به دلیل نداشتن رمز عبور نتونستم واستون پست بذارم خیلی تلاش کردم و بالاخره قاپیدمش!

میریم سراغ خاطره ای که میخوام براتون بگم از دوران شیرین مدرسه(راستی روزای اول خوش میگذره؟)

کبدم براتون بگه ما (میز آخر ردیف اول کنار پنجره)با هم دیگه دوستای فابریک و به قول یارو چیک تو چیک هستیم.منظور از عبارت داخل پرانتز من م.ف فانتین ماریوس و گاورشه.جماعت تیزهوش هم که میدونید باهوش...با استداد...(با بن بن بن) و به همین اندازه سوتی گیر و لوده و زیرآب زن هستیم(هر کنشی واکنشی دارد).اگه شما هم جز جماعت تیزهوش باشید مطمئنا معنی لوده رو میدونین دیگه.ها؟؟؟

 حالا میریم سر وقت صفت اول که مهم ترینه و داستان ما هم به همین ویژگی تیزهوشیک مربوط میشه.  زنگ تفریح بود و طبق معمول فانتین و ش.ح داشتن باهم گپ میزدن(آدرس چت رومشونو نمیدونم فهمیدم بهتون میگم.)هر کدوم داشت واسه اون یکی خالی می بست که یه دفه ش.ح یه جمله ای از دهان مبارکش پرید:"منم مامانم رفته ایتالیا." نمیدونم چرا این جمله انقدر برای فانتین عجیب بود که اونو با همه اهل جماعت تیزهوش و غیر تیزهوش در میون گذاشت.چه برسه به اینجانب و همکلاسیهای بینواش!

از اون به بعد همه حواس ما ۶ دونگ به ش.ح جمع بود که چی میگه چیکار میکنه چه جوری میخنده چه جوری بلند میشه لباسشو چه جوری تمیز میکنه الی...آخر(اینم قضیه داره بعدا براتون میگم.)

یه روز سر زنگ پربار شیمی که معلم گرام داشت با کوله باری از علم و دانش برامون از بارون اسیدی صحبت میکرد یه دفه ش.ح جستی وسط حرفش زد و گفت:اجازه!میگن تو ایتالیا بارون اسیدی اومده.

ما هم که یه لحظه ازش غافل نمیشدیم سریع یه قلم کاغذ برداشتیم و "سوتی" مورد نظرو یادداشت کردیم تا یه وقت چیزی از قلم نیفته!

یه روز ماریوس پیشنهاد داد که حالا که ما انقدر ماهرانه کارمونو انجام میدیم چرا یه گروه نسازیم؟اونوقت به این فکر افتادیم که اسمشو چی بذاریم که گاورش گفت:داداشم اسم گروهشونو گذاشته جفتک.یعنی جمهوری فدرال ته کلاس.ما هم که همیشه به دنبال خلاقیت و نوآوری و شکوفایی هستیم کمی این اسمو تغییر دادیم و گفتیم:جمهوری سوتی گیران ته کلاس.که مخففش میشه:جستک...البته این کلمه یه کم بی ربط بود ولی از هیچی بهتر بود.خلاصه طبق توافقات پس از انتخاب اسم تصمیم گرفته شد که اسم و عنوان و تاریخ تشکیل همچین گروهی کاملا محرمانه باقی بمونه که اینجانب(معرفی میکنم ژان والژانم و...) با نوشتن اسم کامل روی تخته به صورت کاملا رسمی و شرعی و قانونی اسرار گروه مربوطه رو فاش کردم و گند زدم تو کاسه کوزه گروه.خلاصه با دسته گل من تمام بینوایان کلاس به طور پنهانی فعالیت گروه ما رو انجام میدادن. 


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 87/07/24 ساعت 21 موضوع | لینک ثابت


please help us!

سلام سلام

بچه ها ماریوس اومده...

خوبین همگی؟

میبینم که دوباره گند مدرسه ها شروع شده و ...

آقا شرمنده ما یه مدتی نبودیم و ...

ای جماعت تیزهوش تو رو خدا کمک کنید !!

اینا امسال ورداشتن یه سری معلم دیوونه برا ما اوردن!!کمک!!!

از معلم ادبیاتمون بگم براتون:

اول از همه باید بگم که این خانوم نویسنده اس ویکی از مهم ترین تالیفاتش که چند تا جایزه بین المللی هم برده،دیکته شب برای دانش آموزان سوم راهنمایی مخصوص تیزهوشانه!!!این کتابه بسیار مفیدو هم اکنون ما داریم به توصیه ایشون استفاده میکنیم!!البته مادرامون هم که هر شب به ما دیکته میگن خیلی راضین!!!

تازه چون خیلی احساساتیه ما رو مجبور کرده که همه شعر های کتابو با آهنگ های سنتی و خیلی با احساس بخونیم!!!!(البته برای این کار ازمون نظر خواهی کرد که همه ی بچه ها بجز منو ن.ن به خاطر کرکر خنده بودنش رای مثبت دادن!) ،

ما باید از روی متن درس ها توی دفتر مشقمون بنویسیم!!!!!از روی هر لغت سخت سه بار بنویسیم؛عکس سعدی رو نقاشی کنیم و با ربان رنگی آویزون کنیم گردنمون!!آی هوار مردم یکی به داد ما برسه!میگه شعر هارو بنویسید رو مقوا با فوم گل درست کنید بچسبونید کنارش!با گونی تزیینی(!!!!)-که اولین سوتیش هم بود-(کنف) خوشگلش کنید!!!کمک کنید ای جماعت تیزهوش!!یه سوال که مربوط به سال قبل میشد به ما داده و می گه این سوال نکته ی کنکوریه!!خیلی سخته!!!میگه من تو مدرسه ی عادی این نکته رو نمیگم چون شما تیز هوشید بهتون می گم!!سوالش فکر می کنید چی بود؟این بود "تو را"همون "برای تو" معنی می ده!!!!!!!!!!!!!تو رو خدا ما رو نجات بدیداز دست این معلم دیوونه!!فکر کرده ما رو از آسایشگاه کند ذهن ها آوردن!!!!!50 دقیقه زمان های فعل ها رو مرور کرده بعد میگه چون اینا مال پارسال بود من خیلی روش کار نکردم و گذرا از روش رد شدم!!!!

یادش به خیر معلم قبلیمون(خیلی جای از اینا داره       !!) بیچاره به خاطر دیکس کمر(دقیقا دیکس و نه هیچ چیز دیگه شبیه دیسک!) جوون مرگ شد و خودشو باز نشست کرد!

حالا از معلم ریاضیمون بگم:

یه معلم خل و چل که گمون کنم بود و نبودش سر کلاس هیچ فرقی نداشته باشه!!توی دقیقاً 45 دقیقه 50 صفحه از کتاب وزارتی و 20 صفحه از کتاب محتوا رو درس داد!!!می شینه سر جاشو میگه بچه ها برید از صفحه 0 تا 100 رو خودتون تو خونه بخونید خوب یاد بگیرید!!!!!هر از چند گاهی هم که از جاش بلند می شه میره پای تخته،همه چیرو اشتباه می نویسه و بعدش هم میگه:معلم هم آدمه و پیش میاد که چیزی رو بلد نباشه!!آخه شما قضاوت کنید کسی که بگه 160 تقسیم بر 2 میشه 130 آدمه ؟؟؟!!!!آلزایمر هم داره تازه!!40 بار راجع به کتاب کار باهاش حرف زدیم و خودش هم به یکی گفت اسم اونهایی رو که می خوان لیست کنه،اونوقت جلسه بعد اومده می گه کتاب کار چی هست اصلاً؟!!!!!!!!!!!!!

معلم زیستمون حالا:

اومده می گه بچه ها کتاب امانت نویسنده دست شماست و شما حق ندارید حتی یه خط توش بکشید!!!!5 خط از کتابو درس داده میگه برید از این 5 خط 10 تا سوال در بیارین تازه دوتاش باید تشریحی بلند جواب باشه!!!!با اون دماغ عملی و دندونای مصنوعی زشتش!!!هر جلسه از ما درس نمی پرسه که،دو تا بدبختو بلند می کنه میگه یکیتون از اون یکی از حفظ سوال بپرسه،دو نفر بعدی هم حق ندارن سوال تکراری بپرسن!میگه اگه خواستین غیبت کنین باید قید 1.5 نمره از مستمرتون رو بزنین!جلسه اولی ازمون امتحان گرفت!!گروه های دو نفری برامون درست کرده و نمره ی امتحانامونو میانگین هر دونفر می زاره نامرد!!!خلاصه داره مارو می کشه دیگه!

_ و الی آخر ...

____________________________________________________________________

حالا با این توضیحات از شما ای جماعت مهربون تیزهوش تقاضای کمک فوری به هر طریقی که خودتون صلاح می دونید هستیم!اگه به ما کمک نرسه ما دیگه از تیزهوش بودن در میاییم و در این وب هم تخته می شه!پس به خاطر وب ما هم که شده یه راه حلی به ما بدین!

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!

بنیاد امور دانش اموزان خاص!!

شماره حساب 3434 بانک ملی ایران،شعبه ی سمپاد!!

............................................................................................................

پ.ن 1-شرمنده فونت ها یکم ناجوره

پ.ن2-کمک!!


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 87/07/17 ساعت 19 موضوع | لینک ثابت


شکلات مغزدار

س را از سپور محله...........................ل را از لاشخور...............ا را از آشپزخونه...................م را از موش میگیرم و به شما سلام میکنم.

همونطور که از عنوان این پست پیداس میخوام راجه به خوراکیجات بویسم .از اونجایی که نمیخوام نفرین مردم پشت سرم باشه صبر کردم تا ماه رمضون تموم شه بعد.ولی آخرش می فهمید ماه رمضون و غیر ماه رمضون نداره!!!!!هروقت من این پستو میذاشتم قیمت شکلاتو مغزشو کلا همه ی خوراکیا به دلیل کمبود تقاضا میومد پایین!!!!!به هر حال عید مبارک سعید(فطر) بر شما مبارک.

ازونجایی که درس محترمه ی حرفه و فن کلا با همه ی رشته های فنی و حتی ورزشی!!!!!!(چون کارگاه حرفمون تو اتاق ورزش بود!!)پیوندی نا گسستنی داره بالاخره به درس آشپزی رسیدیمو مام که خیلی امکانات داریم به جای پختن سوپو درس کردن باسلق!!!تصمیم گرفتیم شکلات مغزدار را نوش جان و گوارای وجود کنیم!!!!!

از اونجایی که جلسه ی اول همه ی درسا بعد از ایام نشاط بخش عید نوروز به صورت مهمونی و به صرف شنیدن خاطرات دبیر گرام در سفر نوروزی برگزار میشه نیمی از جماعت چند صد نفری کلاس گرام ما نیومده بودنینا.به خاطر همین اون روزی که میخواستیم شکلات مغزدارمونو درس کنیم اون جماعت دس به دامن ما جماعت آماده شدن که با در این راه همکاری به عمل بیارن.بدین ترتیب گروه متشکله از منو ژانوالژان گرام تبدیل  به گروه متشکله از منو ژانوالژان گرامو فانتین محترمه و ماریوس محترمو گاورش مسئولیت پذیرو یه عزیز گرامی که حافظه یاری نمیکنه بگم کیه!(!!امیدوارم حلالم کنه!!!ا)شد٬اونم چی تو همون روز در مدرسه!!!

وبدین ترتیب منو ژانوالژان برا اینکه اونارم در این راه شریک بهشون گفتیم پودر کاکائو رو تهیه کنن آخه همه چیو داشتیم بجز این یه قلمو که از همه مهم تر بود!!!!!البته اولین بارمون نبود غذا رو بدون ماده ی اصلی درس میکردیم. یه بارم سالاد تن ماهیو بدون تن درس کردیم!!!!!البته مال موقعی بود که هنوز عید نشده بود.

بعد از آماده سازیهای اولیه نوبت به آماده سازی کلاس دلبندمان رسید که با کلی جیغو داد در برابر چشمان حیرت زده ی دبیر گرام از قدرت خارق العاده ی حنجره های مبارک میزا رو جابه جا کردیم تا نسبت سطح به تعداد دانش آموزای تیزهوش برابر بشه!!!و بعد آشپزی شروع شد.اول از همه به یه نکته ی مهم اشاره میکنم:همه ی ما جماعت تیزهوش‌‌٬از فقیرو غنیو صغیرو کبیر به دستورالعمل وزارت گرام بهداش عمل میکردیمو دستکش دستمون بود اونم از نوع کاملا نوش!!!!

بعد از این همه ماجرا تازه مرحله ی اول کار که آب کردن کره بود شرو شد!!!!!دبیر گرام گفت:یه نفر بره مال بقیرم آب کنه بیاره.آخه نکه مدرسه ی ما خیلی مجهزه یه فر داریم این هواااااااااااااااااااااااااااااااااا توش غذا میذاریم گرم شه٬ ولی در موارد اورژانسی مثه این مورد باهاش کرم آب میکنیم.

ازاونجایی که ما به مبحث مبنا در درس شیری ریاضی بسی علاقه مندیم یکم دستور کارو تغییر دادیمو یک نفر در مبنای تعداد بچه های کلاس رفتیم تو آبدارخونه!!!!!ولی خب از اونجای که آبدار خونه کوچیکه واصلنم مبنا پبنا سرش نمیشه مجبور شدیم کوتا بیایمو یه بینوا که بنده ی کوزتی باشم موندمو مشغول شدم.میخواستم کره هارو بذارم تو قابلمه های جدا که قاطی نشه کره های گروه های مختلف باهم که با کمبود  قابلمه مواجه شدم.ولی از اونجایی که تیزهوش جماعت هیچوقت کم نمیاره منم مقادیری از کره هارو گذاشتم تو درب قابلمه تا به آرامی ذوب شه!!!مستخدمه های گرامم هی یه بند به جون مبارک غر میزدن که چرا اینقد اینجارو به هم میریزی!!!!!تیزهوشای مهربونم مثه بمب ساعتی دقه به دقه میومدن ببینن تموم شد یا نه!!!!!

بالاخره به هر مصیبتی بود با کره های آب گشته به کلاس دخول نمودیمو شروع کردیم به آماده کردن دیگر مواد.از جمله خورد کردن بیسکویت مادر و مغز گردو که این مواد مغز شکلاتمونو تشکیل میدادن.ولی باز در این مرحله هم با کمبود ظرف مواجه شدم(با وجود غارت تمام ظرفای آبدارخونه!!!!)بدین ترتیب ما تیزهوشای جماعت از ظرف خوراکی بنده که کوزت بینوا باشم استفاده کردیمو.

*در اینجا از افراد گرامی که دریچه های معدشون مشکل داره یا باردارن یا سابقه ی حالت تهوع و استف....شدیدو خفیف دارن تقاضا میکنم بقیشو نخونن چون ما هیچ مسئولیت در مورد ناکار شدن فرش چندین میلیونی خونتونینا قبول نمیکنیم*

بعد که آماده سازیای اولیه رو مواد صورت گرفت نوبت به مخلوط کردنشون رسیدو از اونجایی که ظرفایی که استفاده میکردیم کوچیک بودو مواد زیاد٬ موادو دو قسمت کردیمو تو دوتا ظرف جدا ریختیمو منو فانتین بادستهای مجهز به دسکشمون(که از بس اینور اونور مالیدیم نه نو بود نه بهداشتی!!)شروع کردیم به مخلوط کردن.ازاونجایی که جدجد جد جد جد  ما (منو فانتین)احتمالا چلو کبابی داشته مام همونجوری که اون خدابیامرز گوشتو مخلوط میکرد٬موادو باهم مخلوط کردیم.یعنی هی گوله میکردیم میاوردیم بیرون بعد  تاپی مینداختیم تو ظرف!!!بعد هی مشت میزدیم دوباره از اول....ولی از اونجایی که مواد شکلات مغز دار انسجام و اتحاد مواد کباب کوبیدرو ندارن هی وا میرفت ودر مواردی از ظرف هم بیرون میریختو رو میز پخش میشد.البته اصلا نگران نباشید از اونجایی که ما اصلا بچه های اسراف کاری نیستیم برش می گردوندیم تو ظرف....اما چون وزارت بهداشت چیزی راجه به داشتن رو میزی موقع درس کردن شکلات مغزدار نگفته بود مام هیچی ننداخته بودیم روش!!!!!بالاخره مرحله ی مخلوط کردن مواد هم تموم شد٬بماند که در تمام مدتی که ما کار میکردیمو میگفتیمو میخندیدمو چاشنی آب دهن به مواد در حال هم خوردنمون اضافه میکردیم٬دبیر گرام عین کسی که دارن جلوش چاه فاضلاب تخلیه میکنن نیگامون میکرد!!!!!

مرحله ی بعدی مرحله ی گذاشتن مواد هم خورده در فیریزر بود تا انسجام نداشتشو به دس بیاره!!!!مام دوباره با نظر به مسئله ی امکانات مدرسه و علاقمون به درس مبنا وارد آبدار خونه شدیمو شکلاتای مغزدارمون جا دادیمو به مستخدمین گرام هم سفارش کردیم تا ما برمیگردیم بهشون دس نزنن!!!!

و بعد هم مرحله ی تمیز کردن کلاس رسید که نتیجه گیری اخلاقی هم جز اعمال این بخش محسوب میشه!!!!ما هم از این ماجرا درس گرفتیم که کار خوبی نیست که کلاس را کثیف کنیم چون بد از آن برای در رفتن از زیر تمیز کردنش هیچ بهانه ای نمیتوانیم بیاوریم. از دیگر اعمال این مرحله میتوان به شستن ظروف اشاره کرد که ما در اینجام با وجود تغییر نکردن مبنای یه ظرف شوییمون با جمعیت یک در مبنای بچه های کلاس ظرف میشستیم(همکاریو اتحادو حال کنین فقط!!!)منم که خیلی ظرف میشورم کلا همه جا٬ داشتم سر قاشقو میشستم که یکم آب پاشید به اطرافو همه تیزهوشای صغیرو کبیر خیس شدن.س.ج هم خواس منو راهنمایی کنه گفت:قاشقو که زیر شیر نمیشورن!!!!!!!منم برداشتم از این جمله این بود که برا اینکار به یه حوض احتیاج داریم!!! 

پس از این مرحله ما به این نتیجه رسیدیم که مستخدما به دبیر گرام رشوه دادن که مارو مجبور کنه کلاسو تمیز کنیم.البته مسئله ی غریبی نبود چون با توجه به حوادث گذشته ما میدونستیم به مدیرمونم رشوه میدن تا به ضرب نمره انضباط ما رو مجبور کنه کلاسو تمیز نگه داریم!!!!

به هر حال دراواخر زنگ ما به سر وقت شکلاتای مغزدار و گراممون رفتیمو دیدم مواد مربوطه با اتحاد ملی و انسجام اسلامی کنار هم ایستادنو شکلات مغزدارمون حسابی سفت شده!!!مام شروع کردیم با لذت خوردن و کیف کردن٬واقعا اگه آدم برا چیزی عرق بریزه صدبرابر خوشمزه میشه(مخصوصا اگه عرقه به درونشم نفوذ کنه!!!!)

ازاونجایی که ما خیلی بخشنده ایم کلی به معلم گرام اصرار کردیم از شکلات مبارکمون بخوره ولی اون قبول نکرد.مام از حالت صورتش به این تنیجه رسیدیم که صبح تو خونشون مراسم تخلیه ی چاه بوده!!!!!ولی ما که باقیمونده ی شکلاتو سهمیه بندی کردی بودین تا ببریمو خونوادرو ازچشیدن این خوردنی بی نظیر بی نسیب نذاریم٬نمی خواستیم حسابمون بخوره چون هنوز درگیر اون مسئله ی مبناها بودیم.پس سهم دبیر گرامو دادیم به مستخدما که در این راه خیلی با ما همکاری داشتنو بیش از حد مارو از فریاد شکایت خودشون منتفیض نمودند......

پ.ن:من نمی دونم سر شکلات مغزداری که بقیه بردن خونشون چه بلایی اومد ولی مال خودمو مادر مهربان پس از ۴۸ ساعت روانه ی سطل زباله کرد!!!!!!


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 87/07/09 ساعت 0 موضوع | لینک ثابت


نماز جماعت جماعت تیزهوش!!

 

 

سلام سلام

ماریوس اومده بچه ها...

خوبین همگی بر و بچس گرام جماعت تیز هوش؟

آها راستی به قولی:طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق تعالی باشد اگر شاء الله!!!

خوب داریم دوباره به یه سال گند تحصیلی نزدیک می شیم و صد البته به بدبختی نزدیک میشیم!البته این خودش بسی جای امیدواری داره که آخیش یه سال دیگه هم تموم شد و چیز زیادی نمونده که دیگه از دست این خفت و خواری به دوش کشیدن بار سنگین عضویت در اجتماع انبوه دانش آموزی-اونم از نوع تیزهوشش-راحت بشیم!!!

خب حالا که ماه رمضونه و به قولی جو همه رو گرفته و فضا بدجور خفن ایسلامیکه،منم می خوام یه خاطره از نماز جماعت براتون بتعریفم!!

راستش یه مدتی بود که نماز تو مدرسه ما اجباری شده بود.برنامش هم این مدلیکی بود که 30 دقیقه آخر زنگ های آخر روز های زوج کلاس تعطیل بشه و همگی اعجلوا بصلاة!از جایی که ما همه ی روز های زوج –بجز یکیش-زنگ آخر ها ریاضی داشتیم کلی از این طرح استقبال کردیم.البته بودن کسایی هم که از تنبلی نمیودن و می گفتن:

بیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییب!!!!!!!!!!!!*

راست و دروغش هم پای خودشون.مسئولین که نمی تونستن بییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییب!!!!!*

خب خلاصه ما یه روز که زنگ آخر ریاضی نداشتیم و یه درس دیگه به اسم جغرافیا داشتیم نشسته بودیم سر کلاس که درست سر ساعت2:15 مسئول نماز که یه خانمه بود که همش با یه لهجه خاصی یه چیز هایی می گفت که اینا بود:بچه ها برین وضو بگیرین برید نمازخانه(!)،اومد در کلاسو زد و همون چیزا رو با یه لهجه خاصی گفت و رفت.ماهم بدو بدو رفتیم وضو گرفتیم رفتیم نمازخانه(البته بدون هرگونه لهجه خاص!)

آها راستی یه حاج آقای جوانی(!)رو هم از مسجد چبسیده به مدرسه ی چبسیده به مدرسه ی ما میوردن!!

خب ما رفتیم نماز جماعت...

اول صف حاجی جوان ایستاد که به حق ایستاد!بعد مدیر گرام ایستاد که حالا!کنار مدیر گرام هم دبیر مربوطه همون زنگ ایستاد که اونم حالا!!و در اخر از همه ما در صف آخر ایستادیم که صدالبته نا حق بود دیگه!از قضای روزگار یه میزی هم کنار صف دوم بود.باز هم از قضای روزگار این میزه طوری قرار گرفته بود که نصفش کنار پاهای حاجی جوان و نیمه دیگرش کنار سر مدیر گرام بود.پشت این میزه هم یه کی از بچه ها رفته بود اذان و از همین قبیل چیزها که نمیدونم بهشون چی میگن بگه!نماز شروع شد...

به نیمه های نماز که رسیدیم همون بچه که پشت میز بود دستش خورد به میز و میز افتاد رو سر مدیر گرام و پاهای حاجی!!!!ما هم که در ردیف آخر بودیم ییهو پاقی زدیم زیر خنده و غش و ریسه رفتن وسط نماز!!خلاصه میز رو به یه بدبختیی جمع کردن و نماز ادامه پیدا کرد.نماز اول که تموم شد،حاجی جوان بلند شد و رو به جماعت که حالا نشسته بودن کرد و گفت من می خوام راجع به صلوات براتون بنطقم!!ما هم گفتیم خب بنطق!!حاجی شروع کرد راجع به این صحبت کردن که پیامبر گفته باید صلواتو بلند بفرستین و شما آروم می فرستین و از همین حرف ها...

البته بماند که حاجی که با اینهمه دختر توی یه اتاق تنها بود چه قدر سرخ و سفید می شد و در تمام مدتی که می نطقید چمشاشو دوختیده بود به پاهاش و از همین حرفا...

نطق حاجی که تموم شد گفت حالا یه صلوات بفرستین ببینم چیزی فهمتون شد از اینهمه سخنرانی؟ما هم نامردی نکرده و برای ضایع شدن حاجی هم که شده بود صلواتو تا اونجا که می تونستیم آروم فرستادیم و حاجی هم از این که حرفش اینقدر برو داشت حسابی کیفور شد!!

نماز دومو داشتیم می خوندیم که ییهو متوجه یه چیز جلبی شدیم!(ما تو نماز توجهمون به خیلی چیزا هست!)چادر نماز دبیر مربوطه همون زنگ آخر مقادیری پارگی داشت که هر بار هم دبیر مربوطه سجده می رفت می خواست بلند شه ،پارگی به پاش گیر می کرد و بیشتر می شد!!!!ما همین طور به هر هر خندیدن در نماز ادامه می دادیم تا اینکه نماز تموم شد.همون بچه که دفعه ی قبل با انداختن میز رو حاجی و مدیر گرام بساط خنده ی ما را جور و کیفمان را کوک کرده بود ایندفعه یه حالی دیگر به ما داد.نماز که تموم می شه اصولا یه همچین چیزی رو میگن دیگه:الله و ملائکةو یوصلونه علی النبی،یا ایها الذین امنوا صلو علیه و سلمو تسلیما(ندای درونی:امیدوارم بیشتر از 18 تا غلط نداشته باشم!ندای بیرونی:آرزو بر جماعت تیزهوش عیب که هیچ گناه هم دارد!!!)

اون بچه هم شروع کرد به گفتن همین که وسطش گیر کرد و هر کاری کرد قسمت دومش یادش نیومد!!!ما همین طور که داشتیم به اون یارو می خندیدیم چشممون افتاد به چادر اون دبیر مربوطه و چنان خندیدیم که دیگه کبود شدیم.چادر دبیر مربوطه دو نصف شده بود!!!!!!!!

و خلاصه زنگ رو زدن و نذاشتن ما بیشتر از این بخندیم...

این بود قضیه نماز جماعت رفتن ما...

 

 

پ.ن1-این علامت* یعنی سانسور دیگه!همه چیزو نمیشه تو ملاء عام اعلام کرد که!!

پ.ن2-هر کی از ژان والژان خبری داره به ما هم بگه و جماعتی رو از نگرانی در آره!!!

پ.ن3-الو ژان والژان؟؟؟کجایی؟؟؟

پ.ن4-نظر که یادتون نمیره اگه خدا بخواهد؟!!!

پ.ن5-بای تا پست بعدی...


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 87/06/18 ساعت 19 موضوع | لینک ثابت


ساعات بیکاری و تفریحات اموزنده1

 

سلام سلام به همگی

ماریوس اومده بچه ها...

اقا ما که حسابی پکریم

اخه بچه هامون(عمو فرگی و بر و بچس!) دیشب نزدن این یوونتوسی های ... رو تیکه پاره کنن!!!

خوب بریم سر اصل مطلب...

تا حالا شده هنوز سال تموم نشده کتابتون تموم شه و معلم چند جلسه ی اخرو بیکاری محض اعلام کنه؟

واسه ما که کلاس ادبیاتمون چند تا جلسه اش به این منوال گذشت.ما هم اون خرده هوش سرشار!مخصوص تیزهوش جماعتیمون رو به کار بستیم که یه تفریح خوب و مثبت مناسب کلاس با حضور معلم رو پیدا کنیم،که خیلی این تفکر طول نکشید،چه چیزی بهتر از مشاعره؟!

فکر کنم همه بدونن مشاعره چه جوریه نه؟!

خب ما از اونجا که تیزهوش جماعتیم و تیزهوش جماعتم حتی تفریحش با ابتکار و نو اوریه،ما اومدیم یه سبک جدید مشاعره بکنیم.می دونید چه جوری؟مشاعره ای فقط با حرف میم،و فقط با استفاده از الگوی همون بیت معروف:

هستم اگر می روم................گر نروم نیستم

(البته اول این بیت با حرف ه شروع می شه ولی زیاد مهم نیست سخت نگیرید دیگه!)

خب بیت بعدی فکر می کنید چی بود؟

مردم اگر می روم ..............گرنروم نیستم

مستم اگر ...

مرغم...

مورم...

منگلم...

موشم...

ماهم...

م...

...

و بدین ترتیب ما استفاده ی بسیار مفیدی از ساعات بیکاریمون می کردیم...


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 87/05/17 ساعت 20 موضوع | لینک ثابت


 

 

سلام به همگی دوباره و دوباره

بازم ماریوس اومده!

ایندفعه میخوام یه ماجرای باحال براتون بگم

این معلم فیزیک ما ادم خیلی باحالیه و خیلی خوب هم درس میده ها ولی اگه سرش گرم یه کاری (مثل تصحیح برگه ها)بشه دیگه دور از جون شما انگار میره اون دنیا!!تیزهوش جماعت هم اگه مثل بر و بچس کلاس ما باشه احساس میکنه هر کاری معلمش کرد باید بکنه،اونم میره اون دنیا(توهم درست و حسابی)!!

حالا یه بار این موضوع همه گیر شد شدید! ماجرا از این قرار بود:

این دبیر محترمه فیزیک میخواست برگه صحیح کنه به یکی گفت شروع کن از رومتن درس جدید بخون.اونم شروع کرد به خوندن.بعد چندین دقیقه ییهو ا.ع از توهم میاد بیرون و میبینه که گم کرده اون کجا رو داره میخونه.برمیگرده از ا.چ میپرسه کجا رو داره میخونه ا.چ میگه نمیدونم!اونم از س.ا میپرسه کجاست.س.ا میگه نمیدونم.اونم از پشت سریش میپرسه:نمیدونم!اینم جواب اون!بچه های هی از بقیه میپرسن و اخرش متوجه میشن جز اون بدبختی که داشته میخونده هیچکس دیگه خبر نداره!!!همه کر و کر میخندن که یهو با صدای خنده اونا دبیر محترمه هم از توهم میاد بیرون و میگه چه خبره؟برگه ها رو میزاره کنار و میگه بیاید این قسمتو براتون توضیح بدم.......


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 87/05/15 ساعت 19 موضوع | لینک ثابت


مساله ی مراد

کوزت:

س را از سمسار  ل را از لواشک آ را از آنجلینا جولی  م را از مارمولک میگیرم و به شما سلام میکنم.

ایندفه میخوام  یکی از مشکلاتیو که بیشتر بچه های کلاسمونینا با اون دستو پنجه مینرموندن(نرم میکردن)رو مطرح کنم تا ببینید ما واقعا سر چه مسائلی دچار مشکل میشدیم.......

همونطور که قبلانم گفتم ما یه همکلاسی داریم که به دلایلی  که هیچ ربطی به بازگشت قطبی به پرسپولیسو رفتن عباس آقایی به سایپا نداره ,مراد صداش میزنیم.

همین مراد صدا زدن اون رفیق باعث شد ما گلان نوشکفته ی باغ زندگی بارها دچار مشکل بشیمو افرادی از قبیل پدرومادران گرام به ما فرشته های آسمونی(به قول ماریوس تیزهوش جماعت)شک کنن.

به طور مثال فانتین بینوا یه بارم که محض رضای خدا میخواس با محرم صحبت کنه(وا مگه تیز هوش جماعت اونم از نوع بینواش با نا محرم صحبت میکنه؟؟) رفت به مامانش گفت:مامان پس کی این تلفونو درست میکنین میخوام با مراد حرف بزنم.مامانشم که نمی دونس جریان مراد چیه گفته بود:این مراد کیه تومیخوای باهاش حرف بزنی؟؟

یه بارم من کله ی ز.ع و م.ح رو کوبیدم به هم بعدشم ز.ع کله ی منو مراد و کوبید به همو رفت داستانو برا یکی از دبیرای گرام تعریف کنه.منم  هول شدم گفتم:خانوم اونم کله ی منو مرادو کوبید به هم.دبیر گرام تر از ساتور قصابیمونم گفت:تو مدرسه دخترونه مراد کجا بود؟؟؟منم گفتم نه خانوم ما به ف.م میگیم مراد.....اونم بچه هارو اسم بردو گفت:پس لابد به این میگین علی به اون میگین حسین به اون میگین نصیر...........البته ازاونجایی که ما برا بیشتر بچه ها اسم مستعار داشتیم(مثه نامی.ساری.فرنی )اسمایی که گفت درست نبود.

وبدین ترتیب ما تیزهوشان گرام برای جلو گیری از حوادث این چنینی تدابیر امنیتی اندیشیدیم.از جمله یادآوری مواردی که به دلیل احتمال صددرصد سو برداشت از جانب پدرو مادر محترم و محترمه; زوج و زوجه(چه ربطی داشت؟؟؟)نباید به اونا گفته میشد.

از جمله ی این موارد نکته ای بود که ز.ع به درستی به اون اشاره کرد.

آقا ما کاشان که بودیم یه سرم رفتیم حموم فین.اونجا بود که رفیق گرام (ز.ع)گفت:بچه ها یه وقت جلو کسی نگین ما با مراد رفتیم حموم.چون اونا که نمیدونن مراد دختره.حمومم حمام فینه.......راجه بمون فکرای بد میکنن.

و بدین ترتیب مشکل ما کمی تا قسمتی حل شد ولی حوادث پیش بینی نشدم وجود داش.مثلا تو راهروی مدرسه داد میزدیم :مراد..............مراد..........بعد میدیدیم ناظم گرام در از پشت سرمون داره چپ چپ نیگامون میکنه.

ما فرزانگان مجبوریم به خاطر یک اسم مستعار اینهمه بدبختی بکشیم.ببینید دیگه سر مسائل بغرنج تر چه عذابیو به جون میخریدیم.


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 87/04/31 ساعت 22 موضوع | لینک ثابت


ای کوزت...

ماریوسم

ای دنیا....

این کوزتم رفت و راحت شدیم....

ولی بزارید یه چیزی بگم کوزت نتنها از وب رفت بلکه از پیش ما هم رفت

رفت یه جای دور...

دلم براش تنگ میشه....

خب خیلی ناراحتم.....

بابای

کوزتی خیلی دوست داریم

 


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 87/04/04 ساعت 23 موضوع | لینک ثابت


مهناز ما

سلام به همگی

ماریوس اومده...

 

 

در راستای اون پستی که ژان والژان راجع به مرحومه ماهی نازنین، مهناز داده بود و کزت تکمیلش کرده بود؛باید بگم که ماهی بدبخت من هیچ عیب و ایرادی نداشت و سالم سالم بود.خودم شاهد بودم که دوستاش چندبار بهش سیگار تعارف کردن ولی اون قبول نکرد!!تازه من با توجه به تجربه ایی که در داشتن این نوع از ماهی ها در طول سالیان قبل کسب کرده بودم؛پی به سگ جون بودن اینا برده بودم!طوری که من یه بار حدود یک ماه نه اب ماهی رو عوض کردم نه بهش غذا دادم ولی ماهی تا حدود 2 ماه بعدش هم زنده بود!

دیگه اینکه این کزتی ما چرت و پرت زیاد میگه.یادمه که هیچکس به درحال موت بودن ماهی بدبخت توجهی نکرد و فقط من و ا.ع به فکرش بودیم.شرایطشو که دیدیم شروع کردیم به انجام انواع عملیات های پزشکی برای احیا!اول ابشو عوض کردیم بعد توی ابش چند تا قند انداختیم و بعدهم گذاشتیمش توی یخجال.خودمون هم انگارکه اونجا بیمارستان باشه و ما هم فک و فامیل ماهی و پشت در سی سی یو چشم انتظار؛ رفتیم نشستیم پشت در یخچال و شروع به راز و نیاز و گریه که :خدا جون این بچه رو برای ما نگهش دار!

خلاصه دعا هامون مستجاب نشد و ماهی بیچاره مرحومه. حالا ما با چشم گریون رفتیم اخرین اثار پاره ی جگر مرحومه مون رو جمع کنیم اول از همه رفتیم سراغ اتاقش!(تنگش)دیدیم وا خدایا این اتاشغالا رو کی انداخته ته تنگ؟ یه عالمه سنگ و چه بدونم چرت و پرت دیگه.پیگیری کردیم دیدیم همش زیر سر این س.ع ورپریده اس رفتم بهش گفتم ای ..ف تو ..ت!! اینا چیه قاتل؟ از اونجایی که همه میدونن س.ع یه کم زیادی پرخاشگره شروع کرد داد و بیداد که ماهیت خودش مریض بوده و به من چه؟

خلاصه....

این یه تیکه رو راست گفت کزتی که اون روز قشنگ رو به جر بحث تموم کردیم.


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 87/04/04 ساعت 23 موضوع | لینک ثابت


عجایب

سلام به همگی

خوبین شما؟

ماریوس اومده بچه ها....

به به این گند امتحاناتم تموم شد و رفت تا شهریور!ولی خب از اون جایی که این معلما عاشق ما انو ذهنشون رو درگیر یه توهم فانتزی کردن که ما هم عاشق اوناییم ؛دیدن دلشون طاقت دوری ما رو نداره گفتن چکار کنیم؟ چجوری تابستون اینا زهرشون کنیم؟ فکر کردن و فکر کردن دیدن چکاری بهتر از این که نصف کتابو درس ندن بذارنش برا تابستون؟! و اینجوری شد که ما مجبور شدیم تابستون زیبا مونو در راه رفتن به این مدرسه حروم کنیم.خلاصه امروز روز اخر بودو حالی به هولی!

خب امروز(امشب!)میخوام یه قضیه باحال براتون بگم:

همه مطلعید که تیزهوش جماعت وقتی امتحان داره کتابو میخوره ولی امان از روزی که یه سوال نامربوط بدن بهش...

 اون وقته که تیز هوش جماعت مجبور میشه از هوش تیزش استفاده کنه و از اونجایی که ما تیزهوش سابقیم و در حال حاضر هیچی از هوشمون باقی نمونده نتیجه اش همینی میشه که قراره براتون بگم...

سواله چی بوده؟ می گم خدمتتون.سوالش این بود:جنگ های صلیبی در چه قرونی و بین چه کسانی اتفاق افتاده است و انگیزه ان چه بوده؟

نه خب حق بدین ادبیاتو چه به این سوالا؟

حالا بگم چندتا جواب نمونه کلاسو...

 

1-بین ایران و عراق!!!هدفش ایجاد اختلاف بین مسلمانان!!!در قرون 15 تا 18!!!

2-بین صلاح الدین ایوبی و شاپور اول!!!!!!!

3-بین مسلمانان و مسیحیان برای پس گرفتن سیستان و بلوچستان!!!!!

4-بین مسیحیان و مسلمانان در قرون 4 و 5 و 6!!!!!

.

.

.

و کلی شیرین کاریه دیگه که من الان یادم نیست.

شب خوش بابای

نکته:من این مطلبو روز 27 خرداد نوشتم که حالا جور نشد بزارم تو وب و حالا گذاشتم.


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 87/04/04 ساعت 23 موضوع | لینک ثابت


اخ سوتی....

سلام به همگی مجددا

بازم ماریوس اومده

با سوتی های مادمازل ژیل نورمند

دبیر دینی و قران

این مطالب توسط ز.ع مکتوب شده

اول سخن مادمازل بعد تصحیح شده ی اون

بعد مکشونو بره ---------- بعد مکشون رو برن

سوار تاکسی نشستی ------ سوار تاکسی شدی

اماکنی مثل امام رضا ---- اماکنی مثل حرم امام رضا

باشوید------------------ باشید

باهانه------------------ بهانه

شهر آلمان ------------ کشور آلمان

کشور خارج ---------- کشور خارجی

حقه منه رعایت بشم --- حقه منه حقوقم رو رعایت بکنن

اسبارت --------------- استارت

لره می کنیم بیامبرون و ائمه رو ------ بیامبر ها و ائمه رو رله می کنیم

لایق اینو بیدا کردم ---- لیاقت اینو بیدا کرم

چمضان -------------- رمضان

نامحرم و محرم با هم مخلوط می شن سریع ---- منظور مهمانی های مختلط است!

کودونده بودن --------- کوبونده بودن

 کان دان --------------- کار دان

آستیناشون بیرون نباشد ------------- مچ دستشون بیرون نباشد

آرامش می کنه ------- آرایش می کنه

رفتن برا مقیم----------رفتن برا اقامت

هر کس غایب کنه غیبت می خوره -------- هر کس غیبت کنه غیبت برایش ثبت می شود

میچوریمش---------میچلونیم و میشوریمش

منم کوزت و نکته ی مهمیو که ماریوس گرام یادش رفت بنویس رو مینویسم.

از اونجایی که ما به مسائل اخلاقی علاقه ی خاصی داریمو کل کلاس دینی رو با سوالات گهربارمون می پیچونیم (تقصیر خود معلم گرامه که هر جلسه امتحان میگیره وگرنه ما به یکی دو دفه قناعت میکردیم)

یه بار معلممونینا برا اینکه وقت کلاس تلف نشه گفت:بچه ها یه شماره تلفنگویاهست که زنگ میزنید سوالتونو میپرسید.اوناموصل میکنن به بخش مربوطه و جواب سوالتونو میدن.

از شما خواننده ی گرام تقاضا می شود به ما  بندگان بینوا بفرمایید این چه جور تلفن گویاییه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟لابد مدل جدیده و مام که  همش سرمون تو کتابه از پیشرفت تکنولوژی خبر نداریم!!!!!!!


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 87/03/26 ساعت 23 موضوع | لینک ثابت


یه روز MP3 شده!

سلام.اميدوارم حالتون خوب باشه.من ژان والژانم و تصميم گرفتم يه خاطره از دوران شيرين مدرسه(منظورم همين امساله)براتون بگم.

اين خاطره مربوط ميشه به روز 24 اسفند كه توي مدرسه ما به مناسبت عيد نوروز و چهارشنبه سوري(به صورت(  MP3برگزار شد.

هر كلاسي براي خودش يه سفره هفت سين درست كرد و ما هم دست به كار شديم.

همه چيز تقريبا آماده بود بجزخود ما.هر كسي يه سين از سفره رو به انتخاب خودش يا به سليقه هر ننه قمر ديگه و به هر رنگ ازگلي  كه عشقش كشيد برداشت اورد.اينجانب(كه معرفي ميكنم ژان والژانم و...)به همراه دو تن از بچه هاي ديگه سماق برديم و كلي حال كرديم.جا داره كه اينجا سفره زيباي كلاس خودمونو براي هموطنان عزيزم توصيف كنم:

حالا تجسم كنين،يه اينه نارنجي با دايره هاي رنگارنگ روش.هفت تا جام شراب(براي گذاشتن مواد هفت سين توش)با روبان صورتي.يه شمع سبز پررنگ با خط هاي طلايي.زير انداز نارنجي خيلي تند با راه راه سبزوزردو... .گلدون با يه گل بنفشه مصنوعي.فك كن!!! 

حالا فقط مونده بود يه ماهي كه اونم به لطف و كرم يكي از بچه ها(ماریوس) جور شد.يه ماهي قرمز تيره بود كه بعضي از بچه ها(از قبيل ا.ع وماریوس اینا)اسمشو گذاشتن مهناز.(فكر ميكنم نسبتي باهاش داشتن.)اين ماهي بيچاره فقط تونست تا زماني دووم بياره كه بچه ها داشتن هفت تا سين رو توي ظروف مخصوص بچه ها(همونايي كه توصيفشون كردم)ميريختن.

يه دفه بچه ها ديدن كه ماهي مادرمرده تكون نميخوره.ا.ع كه خيلي بهش ارادت داشت گفت:بچه ها،كمك.مهنازداره ميميره.يه دفه همه بچه ها مث مرغ نپخته اي شدن كه سيخ تو شكمشون كردن.همه ناراحت و سرگردون بودن و نميدونستن چيكار كنن كه مهناز بيچاره جان به جان آفرين نسپره، كه يه دفه كوزت جون اومد جلو (دختر خودمه!) .گفت:برين كنار.ميخوام كاري كنم كه ديگه هوس مردن نكنه.

چشمتون روز بد نبينه.چنان شوكي به مهناز مادرمرده داد كه بدبخت يه دفه سنكپ كرد.هاج و واج مونده بود و كوزت رو نيگا ميكرد.فك كنم داشت با خودش ميگفت:خدايا،من به خاطر 2-3 سال موندن تو سفره هاي هفت سين مردم لايق همچين فرشته جان بخشي نبودم!(اينجاست كه انسان به مقام بلند دكتر ها و پرستارها پي ميبره.)

القصه،همين عمل فداكارانه كوزت بابا موجب شد كه مهناز بدبخت حداقل چند دقيقه اي دووم بياره و ما رو تحمل كنه.اما از اونجايي كه مرگ دست خداست و مهناز مادرمرده هم عمرش به اين دنيا نبود،همون موقع حالا 5 دقيقه اين ور و اون ور،دار فاني رو وداع گفت و براي هميشه از شر ما خلاص شد.

اين شد كه ما سفره هفت سينمون رو بدون مهناز درست كرديم و توي عكسي كه مسؤلين گرام ازمون گرفتن مهناز نبود.اما يادش هميشه تو ذهن ماست.براي شادي روحش يه صلوات محمدي ختم كنيد.

 

 

از اونجایی که بنده (معرفی میکنم کوزتم)هر  دفه باید عین ایکس دنبال این ژان والژانو ماریوس راه بیفمتو مطالب ناقص و گرامشو کامل کنم ایندفم ژانوالژان نامردی نکردو این فرصتو در اختیار بنده ی حقیر قرار داد.

پدر من این ژان والژان گرام تر از برگ گل به طور کلی یادش رفت بگه من عمل احیا مهناز خانومو که به خاطر وفور علاقه ی بچه ها به اون عملی بس خطیر بودو چه طور انجاموندم.

من ابتدا دستامو شستم بعد بازم دستامو شستم بعد یه کمه دیگه دستامو شستم.آخرش که دیگه حسابی دستامو شستم رفتم بالا سر مهناز خانومو بعد از خوندن یه عالمه چیز میز که خودمم نفهمیدم چی بود........................................................................................(همونطور که قبلا گفتم این علامت سکوته و این سکوت قبل از انفجاره)

آنچنان دادی زدم که مهناز خانوم که هیچی خدا بیماراییو که در بیمارستان ۶۰ کیلومتری مدرسه ی مام بودنو شفا داد.بعد دکترا به هم گفتن تا کوزت خانوم با این درایت و کفایت و لیاقت(یه کم معنی درایتو نمی دونم)شوک میده به ما چه نیازیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟بعدم در بیمارستانو تخته کردنو به اتفاق خانواده ی گرامشون رفتن تفریح تا در آینده کودکان عزیزشون به کمبود محبت دچارنشنو  گرفتار رفتارهای پر خطری مثل اعتیاد( که عاقبتش چیزی جز ایدز نیست)نشن.

خلاصه اینکه مهناز خانوم برای چند دقیقه به دنیا برگشت ولی مثه همه سکته ایای گرام دوباره مرد!!!!!!!!! جالبه که خانوم گرامی که از سمپاد اومده بود برای بازدید از سفره های مبارک هفت سین ما فرزانگان بلافاصله بعد از این اتفاق تلخ و جبران ناپذیر اومد تو کلاس ما!!!!طوری که ما حتی فرصت نکردیم جسد مهناز خانومو که به خاطر معاشرت با ما اونم بینوا شده بودو از تو آب دراریم.خب از اونجایی که دیدن یه ماهی مرده سر سفره ی هفت سین زیاد طبیعی نیس از ما پرسید: این چرا اینجوریه؟؟؟؟؟فانتینم گفت:چیزی نیس خانوم مدلشه!!!!!ز.ع در گوش من گفت:خانوم پیش پای شما مرد بسکه قدم شما گند بود!!!!!

بعد از این حادثه ی ناگوار فانتین به ماریوس گفت ماهیت معیوب بوده.ماریوسم بهش برخوردو در روز به اون قشنگی اون دوتا وسط کلاس وایساده بودنو باهم بحث میکردن که عامل اصلی مرگ مهناز خانوم چی بوده.

خلاصه اون روز با ماجراهای زیادی بالاخره تموم شد که اگه تو بخش نظرات بهم بگین به مرور زمان می نویسم......

 


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 87/03/22 ساعت 15 موضوع | لینک ثابت


اسوه ی آسمانی

 

سلام به همگی

ماریوس اومده بچه ها!

اگه شما از اون دسته آدم هایی نیستید که روزهای تعطیل(جمعه ها و عید ها) عمرا قبل از ساعت دو بعد از ظهر  با دریافت یک لگد از سوی بدر گرام در شکمتان بیدار بشید( که تیزهوش جماعت نباید این طوری باشد) اگر از اون دسته آدم هایی هستند که همیشه صبح زود بیدار می شن( که تیزهوش جماعت این یکی رو خوب بلده) و دیگه این که اگر از اون دسته آدمهایی هستید که باید صبحونتون رو جلوی تلویزیون و در حال لمیدن بخورید (که تیزهوش جماعت نباید اینجوری باشد) شاید برنامه های فیتیله جمعه تعطیله رو دیده باشید و حتما هم می دونید که مخطبان این برنامه کودکان 4-10 سال اند و حالا ، همه اینها برای آماده سازی ذهن شما( که تیزهوش جماعت ذهنش همیشه آمادست) برای گفتن این حرف بود که معلم فیزیک ما با داشتن 30 سال و اندی عاشق این برنامه است و اگه اونو نبینه جمعش به شب نمی رسه! حالا از ما ( تیزهوش جماعت) خرده نگیرید که چرا تو که تیزهوش جماعتی میشینی برنامه ی کودک نگاه می کنی! از تیزهوش جماعت انتظار می ره که فقط شبکه 4 نگاه کنه و 100 مرتبه بهتر که اصلا نگاه نکنه!! تیزهوش جماعت رو چه به این حرفا؟! ما( تیزهوش جماعت) معلم، این شمع فروزان رو اسوه و الگوی خودمون قرار دادیم. نزنید این حرفارو.........

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 87/03/20 ساعت 22 موضوع | لینک ثابت


یه شعر

سلام به همگی

و اینک ماریوس وارد میشود........به همراه یک شعر!

مستقیم بریم سر اثز:

روزی گذشت ....یی از گذرگهی.....فریاد پسران از سر هر کوی و بام خواست

پرسید زان میانه یکی کودک یتیم.....که این ترشیده کیست که بر سر راه ماست؟

نزدیک رفت .....دی گوژپشت و گفت.....این ...... کوتوله ی زیرک ماست

ما را به رخت ایکس بودن فریفته است.....این ترشیده سالهاست که با پسران اشناست

ان ترشیده که نمره خورد ، صادقانه گوید.....ان کس که نمره ی دانش اموز خورد گداست

بر نمره ی زیبای دانش اموزان نظاره کن.....تا بنگری که بوی ترشیدگی از کجاست!

------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن۱-...یی معلم ریاضیمونه(توضیحات بیشتر به عهده کوزته)

پ.ن۲-این با کسب مجوز از پروین توسط م.ک سروده شده

پ.ن۳-منتظر پست های بعدی ماریوس باشید

پ.ن۴-نظر یادتون نره...

پ.ن۵-اسماش سانسوریده

پ.ن۷-.....دی معلم زبانمونه

پ.ن۷-دوستت دارم کوزت!!!!

بای

 


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 87/03/09 ساعت 22 موضوع | لینک ثابت


هنوز در دوردستها

سلام به همگی(این جمله داستان داره).اول از همه ممنونم که به وبلاگ تحفه ی ما سر میزنیدو برامون نظر میذارید.مام مثه روشنفکرابه نظراتتون احترام میذاریم. دوما به خاطر همه ی اون تیزهوشای گرامی که از دست درسا خودکشی کردن یه خرده سکوت کنید(اگه برا هرکدوم ۵ثانیم سکوت کنید نیم ساعت کافیه بیشتر نمیخواد خودتونو اذیت کنید)...................................................................(نماد سکوت)

بعد چون دیگه بهونه ای ندارم تا سرکار نگهتون دارم میرم سر اصل مطلب.دفعه ی قبل تا اونجایی خوندیم که ناظم گراممونینابا وحشت وترس واضطراب ودلهره ونگرانی ویه مشت از این حرفاگفت:..........

میخوایدبدونید چی دیده بود که اینقدر وحشت کرده بود؟؟؟؟خوب حالا بهتون میگم ولی قبلش...............

نکته:اون موقه که من کفشامو دراورده بودم برم توآب جورابای بدبخت بیچارمم دراوردم گذاشتم تو کفش تا به خیال واهی صاحابش گم نشن.

ناظم گرام شاهد صحنه ی وحشتناکی بود که فک کنم  بعد از دیدن اون صحنه برای ازبین بردن آثار سوء اون مجبور شد چند جلسه با روانشناس ملاقات داشته باشه(البته مطمئن نیستما)میدونید چی دیده بود؟

                کفش کوزت بینوا(اینجانب)رو که سوقوطیده بودتو آب

اگه یادتون باشه تو چند نکته قبل مسئله ی شیب اونجارو مطرح کردم اگه یادتون نیس برین بخونیدش وحالا کفش بیچاره ی من که تو بیابونی که کمتر از ۱ساعت بود ازش نجات یافته بودیمیناغنیمت بود حالا سریده بود تو آبو داشت میرفت دنبال سرنوشتش شایدم فرار کرد بلکه بختش وا شه(ولی اونکه جفت داشت!!!!!!!!!).من بدو    کفشم بدو.من بدو   کفشم بدو.آخر دیدم حریفش نمیشم .اون پایینم یه پیرمرد بود که کفش من داشت مستقیم  میرفت طرفش.منم  از همون جایی که واساده بودم داد زدم:آقا بگیرش.آقا بگیرش.ولی فقط منو نیگا میکردو میخندید(فک کنم گوشش سنگین بود بنده خدا)

اینجا بود که گروه نجات  تقلای من بدبخت و دیدو خودش وارد عمل شد.حالا گروه نجات کی بود؟؟؟خوب معلومه دوستام که اون پایین ناهار میخوردن.یکی از رفقای با مرام رفت و کفشمو از توآب دراوردو  آورد بالا داد بهم.ولی.................................

همون طور که واضح ومبرهن است توش پرآب بودطوری که مجبور شدم با یه عملیات ضربتی آبشو خالی کنم ولی فقط همین نبود که........................جوراب نازنینو یکی یدونم(یه جفت ازاون مدل داشتم)توش نبود.با عجله دویدم و کل مسیریو که کفش مبارک طی کرده بود (از تو آب)گشتم ولی هیچ اثری از آثارش نبود.خلاصه من موندمو یه لنگه جورابو یه جفت کفش خیسوندی.اول همون یه لنگرو (لنگه ها نه لنگر) پوشیدم ولی بعد دیدم خیلی افتضاح شده درش آوردمورفتم مثه خانوما پیش بقیه نشستمو از دوتا ساندویچ یکیشو خوردم چون قبلش تو ماشین برا سه روز ته بندی کرده بودیمینا.

بعد یه سری حوادثی رخ داد که به دلیل داشتن مسائل اخلاقی که برا افرادزیر۱۸ سال مناسب نیس برا مخاطبینمون که زیر۱۰سالن تعریف نمیکنم.بگذریم  از همون جاها بود که ناظم گرام شروع کرد به گیریدن به اینجانب که دیگه نمیگم کوزتم. بعد رفتیم توالتو بعدبرااینکه جدی جدی گلاب به روتون بشه رفتیم گلاب گیری.

قابل توجه شما دوست عزیز:این داستان ادامه دارد


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 87/03/08 ساعت 15 موضوع | لینک ثابت


سفری به دوردستها(ادامه)

در قسمت قبل تا آنجا خواندیم که به آبادی رسیده بودیمینا.

آبادیه که کاشان نبود  نیاسر بود.نیاسر یکی از شهرای باصفای استان اصفاهانه که یه آبشار داره بزرگتراز اون اعلامیهه که  برا اردومون زده بودن.(به چه  بزرگی)

همین که پامون به خاک نیاسر نخورد(چون تو اتوبوس بودیم)از دیدن اون همه درخت یکجا به شدت ذوق کردیم(منو ماریوس اینا)دوباره بعداز لحظات اندکی سکوت جیغ و دادو شروع کردیم.یه دفه چندتا باغبون پیرو شریف دیدیم و داد زدیم : عمو عمو عمو.اندی دقیقه بعد دوتا پسر( بالا59 سال)د یدیم که سوار موتور بودن ماریوس یواش در گوش من گفت :پسر عمو.حالا اینکه طرفا   شنیدن یا نه  خودشون میدونن ولی برای مشتاقانشون میگم تا وقتی از اوتوبوسمونینا پیاده بشیم ولمون نکردن و هی میومدن جلومون دور در جا میزدن ومیرفتن دوباره ورود ممنوع میومدنینا دوباره دوردرجاو......مام که غشغش میخندیدیم و از بنز سواری لذت میبردیم منم دیگه از بغل ال سی دیه بلندشده بودمینا و دیگه خطری تهدیدیم نمیکرد.

خلاصه بنزمونو تویه سراشیبی پارکوندند و ما موندیندیمو یه سربالایی به چه بالایی.دوباره ما موندیمو   حفظ امیدمونینا.حالا برو کی نرو .تو عمرمون ایقدر بالا نرفته بودیم آخه دیوارای مدرسمون ارتفاع چندانی ندارن تو راهم هی گلاب گیری میدیدیم و بهمون میگفتن موقی برگشت یه سریم به ما بزنین.مام میگفتیم چشم حتما.واقعنم میخواستیم بریم ولی طبق معمول ناظم گرام نذاشتو گفت:من خودم میبرمتون یه جای خوب و مطمئن.مام چون بچهای حرف گوش کنی بودیمینا  دیگه نرفتیمینا.

 مضمون و نتیجه گیری اخلاقی : دیگه همین دیگه رسیدیمو جیغ زدیمو خندیدیمو تو سرو کله ی هم زدیمو  اینا دیگه....... 

شرح مطلب(خواندن این مطلب برای افراد پاستوریزه توصیه نمی شود):

ما سربالایی رو با موفقیت پیمودوندیمو به منظره ی فوق العاده ای  رسیدیم.من خودم شخصا اولین بار بود که از  نزدیک یه آبشارو میدیدم.آب قشنگ وآبیی پایین میریختو دورش فقط سبزی غیر خوردن بودن.زیر آبشار مثه یه حوض بزرگ شده بودو وسطشم سنگای گنده گذاشته بودن تا ملت بدون آب گرفتگی برن زیر آبشارو عکس بندازن.اولش ناظممونینا گفت بیاین عکس دسته جمعی بندازیم.بالاخره رفتن ما به اردو یه اتفاق تاریخی بود که باید ثبت میکردنو به اداره و استانداری و بخشداری و وزارت آموزش پرورش و مدرس اطراف و.........(به دلیل ذیق وقت از گفتن نام بقیه ی ادارجات صرف نظر میشه فقط بدونین خیلین)با مدرک اطلاع میدادن.مام وایسادیم و عکسارو انداختوندیم و  بازم بخش حذف نشدنی سفر اتفاق افتاد:بازم تو سرو کله ی هم زدیم.

بعد از مراسم عکس و کیک و کادو(همون عکس چون  مدرسه ی ما بودجه نداره از کیک و کادو فاکتور گرفتن)اومدیم بریم بالای آبشار که گفتن ایجا چن نفر افتادن مردن نمیشه برین(چقدرم که نگران ما بودن!!!!)مام کم نیوردیم(البته یه عدمونینا).ولی بیشترمون رفتن چندتا پله پایینتر ناهارشونو بخورن. 

 مهم:اونجا آدما با پله میرفتن بالا پایینو برا آبم یه سطح شیبدار بود.که آدما رو هر پله ای که میشستن آب از کنارشون رد میشد.بعضی جاهام صاف بود ملت اتراق میکردن.

من همینجور که داشتم فک میکردم ناهارمو کجا بخورم ماریوس اومدو گفت:کوزت بیا کفشو جورابمونو  دراریم این لبه بشینیم پامونو  بذاریم تو آب.منم از خدا خواسته قبول کردم.

زمان:ساعت1 بعدازظهر.مکان:زیر آبشارنیاسر .افراد:من و ماریوس و فانتین و ا.ع ومراد

پاورقی:ازاین پس به جای کلمه ی زشت ونامانوس ا.ع میگوییم:گاوروش(تو بینوایان یه پسر خوب بود که آخرشم شربت شهادتو تا ته داد بالا)ضمنا مراد اسمش نیس اسم مستعاره و از خودمونه.(مراد تو بینوایان از پشت صحنه افرادو هدایت میکرد) 

ما همینجور خانومونه لب آب نشسته بودیمو داشتین واسه خودمون شلپ شلوپ میکردیم که یه دفه نفهمیدیم چی شددیدیم رفتیم وسط اون حوضه داریم آب میپاشونیم به هم.آبشار که از پشتومن میومد پشتومونو کاملا خیس کرده بود  فقط مونده بود جلو که دوستان گرام زحمتشو کشیدن.اولش که زیاد خیس نبودیم رفتیم تو آب و ماریوس ازمون عکس گرفت(چه عکسایی !!!!!!فقط باید  ببینین تا عمق فاجعرو درک کنید)بعد فانتین شروع کرد آبپاشی من اولش گفتم به من نپاش ولی پس از نظاره ی  لذت این عمل ناشایست و درک مفهوم این جمله ی زیبا که" آب که از سر بگذره گذشته چه یه وجب چه صد وجب" گفتم بپاش تا بپاشم.اونم نا مردی نکردو همچین پاشید که یه نقطه ی خشک بر بدن من دیده نمی شد.حالا وسط این بساطا مامانم زنگ زده که بیا با داداشت صحبت کن.پس از صرف اندکی دقیقه برای شرح موقعیت برای مامانمینا دوباره به بازی برگشتمو با پای چپ که پای غیرتخصصیمم بود همچین ضربه ای به آب زدم که فانتین  به اندازه ی ده تا موش آبکشیده شدو رفت تو گل............... و لایی که اونجا بود.(آخه آّبش که اینهمه توش واستیده بودیم لجن خالص و بدون مواد افزودنی همراه با رنگ طبیعی بود)

تاکید دوباره:افراد پاستوریزه و زیر۱۸ سال وکسانی که ناراحتی قلبی دارن از اینجا به بعدو نخونن چون ما مسئولیت حوادث غیرمترقبه (از قبیل تصادف خودروها) رو به عهده نمیگیریم.

حالا ازاینجا به بعد بود که مصیبت اینجانب(معرفی میکنم کوزتم و...)شروع شد.همینجور که داشتیم در کمال آرامش و امنیت آب بازی میکردیم یه دفه ناظم مهربونتر از برگ کاکتوسمون  اومدو دعوامون کرد.مام که خیلی مودب بودیم خیلی  به تریج قبامون برخورد طوری که بازم به هم آب پاشوندیم.یه دفه چشمتون روز بد نبینه ناظم گراممونینا گفت: .............!!!!!!!!!!!!

ضدحال:این داستان ادامه دارد......

 


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 87/03/02 ساعت 13 موضوع | لینک ثابت


سفری به دوردستها

                                          هوالشافی(خدا شفامون بده) 

سلام من کوزتم.می خواستم براتون خاطره ی روزیو تعریف کنم که بابچه های باحالو ناظمای ......رفتیم کاشان.

بذارید داستانوازبدو تولد براتون تعریف کنم.

زمان:۳ماه قبل از عید.مکان:راهروی مدرسه.افراد:بچهای مدرسه.دلیل تجمع:یه اعلامیه به چه بزرگی.

متن اعلامیه:

منتظر اردوی برون استانی باشید.زمان:بعد از تعطیلات نوروز.مکان:؟.شرایط اعزام:؟.

 

 زمان:چند ماه و اندی بعد.مکان:سرصف.افراد:ناظم و بچها.دلیل تجمع:همینجوری.

متن سخنان ناظممونینا:

بچهای  میخوایم ببریمتون اردو.(جیغ وجیغ وجیغ)گفته بودیم اردومون برون استانیه.میخوایم بریم کاشان(جیغ وجیغ وجیغ وجیغ وجیغو جیغ و.....)بقیه ی سخنان گرام ناظم گرام به دلیل جیغ بچهای گرام شنیده نشد.فقط فهمیدیم قراره در ماهه جاری (اردیبهشت)بریم ظرفیتم فقط ۷۰نفره.

زمان:همون روز.مکان:مدرسمون.افراد:بچهامون.دلیل تجمع:کی گفته تجمع کرده بودیم؟پس چی کار میکردیم؟

آها تازه بدبختیامون شروع شده بود حالا بدو کی ندو.همه از هم میرسیدنxتومن پول داری؟اونم که از ندازی اعصابش خورد بود داد میزد: نه بابا ولم کن.آخه فکرشو بکنید بعداز اینهمه انتظار فرج اردو یه دفه ظرفیت تکمیل میشد.منم از شانس مبارک به بابام گفته بودم دفتریو که جا گذاشته بودم برام بیاره.خودم هرچی منتظر شدم نیومد ولی مامور درمونینا پولو ازش گرفتو به من رسوند.(دفترمو مدیر مدرسه پولمم معلم فیزیکم بهم رسوند از دست باباهای این دوره زمونه!!!!!!!)بقیم به لطف ایزد منان زیرخاکی پیدا کردنو  از آزمون ثبت نام موفق وسربلند بیرون اومدن.

زمان۱ اردیبهشت:یه عده میگن قراره  ۸بریم یه عدم میگن ۱۰.ناظمامونم جزوشونن

نتیجه گیری اخلاقی:سوم میریم.

زمان:۳اردیبهشت.مکان:حیاط مدرسمونینا.افراد:ناظم وبچها.دلیل تجمع:گوش کردن به آخرین نصایح ناظم گرام.

متن سخنان ناظم محترم:مهم نیست(تکراریه خودتون بلدین)

خلاصه خانومی که ما باشیم بالاخره با سلامو صلوات .................بازم تو حیاط مدرسه منتظرشدیم....

خلاصه آقایی که بابای ما باشه......................بالاخره راه افتادیم.....

زمان:دمدمای ظهر(حدود۸.۳۰نصفه شب).مکان:اتوبوسی که قانونن۳۰نفرس ولی غیر قانونن۷۰نفره!!!!!!افراد:بچهامونینا.دلیل تجمع:میخوایم بریم اردو.

متن وقایع اتفاقیه(اصل مطلب):

از اونجایی که مدرسه ی ما بر خلاف مدارس دولتی بودجه نداره ازهرکدوم ما xتومن پول گرفتن ولی براچی خرج شدخدامیدونه .بهرحال هرچی بود برا این اردو نبود.

ما  دویدیم تواتوبوس تا جا بگیریم.یه عدم موندن بیرون تو اتوبوس بعدی جابگیرن.ولی ازاونجای که ناظمای گرام خیلی مهربونن گفتن:توهمین اتوبوس جا میشین پس بشینید سر صدانکنید.

مای بدبختم به قیمت له و لورده شدن ته اتوبوس اتراق کردیم.با اینکه رو۱۰تا صندلی ۲۰ نفری نشسته بودیم بازم برا یه عده جانبودو کاملاکف اتوبوس نشستن.

بعداز اندی دقیقه ناظم محترمه یک دستگاه سطل آشغال به رنگ آبی متالیک مدل ۴۶ به ما اهدا نمود.ماکه بالا بودیمو او نایم که زمین نشسته بودن یخمون  نبسته وا  شدو شوع کردیم بزنو بکوبو جیغو داد.مگه میشد جممون کرد.ناظممونم دید چیزی نگه سنگین تره.به خاطره همین تا آخر به جمع چیزی نگفت ولی بخاطره حوادثی که بعدا می فهمید به اینجانب(معرفی میکنم:کوزت هستم دانش آموز مرکز فرزانگان چندماهوچند سال سن دارم)بسی گیر داد.

نکته۱:از اونجایی  که روز سفر ما مصادف شده بود با بازی استقلال(اه اه اه اه) راه آهن در  جام حذفی س.ع  که از این به بعد فانتین(تو بینوایان مادر کوزت بود)نامیده میشه واستقلالیه از همون اول گیر داد که من نمیام میخوام بازیو ببینم.تا آخرم دست از تلاش برای دیدن بازی نکشید تا سرانجام در این راه دست از جان شست چون حسابی پفکی شده بودو داشت به همه جا گند میزد.

خوب برگردیم سر بحث اصلیمون.

داشتم میگفتم:همانطور که مستحضرید جاده ی تهران.کاشان بسیار نا آباد بوده و هیچگونه جنبنده ی تنابنده ای در اونجا یافت نمیشه. به خاطره همین منو ماریوس  اینا  که از خوندن خسته شده بودیمینا(فقط خودمون۲تا)رفتیم دم پنجره و کلمونو کردیم بیرونو شروع کردیم به نام بردن هرچی که میدیدیم:درخت درخت درخت.گاردریل(رو تلفظ صحیح این خیلی تاکید داشتیمینا).تیر برق تیر برق تیر برق.  سنگ سنگ سنگ.آشغال آشغال آشغال.تابلو تابلو تابلو. اگرم هیچی نمیدیم بازم کم نمیاوردیمو دادمیزدیم:هیچی هیچی هیچی.وای به وقتی که آدم میدیدیم.خدا به داد اون آدمو افراد تو او توبوس میرسید.اینقدر بلند داد میزدیم که طرف در هر فاصله ای از مام   بود برمیگشتو نیگامون میکرد.منم ایقدر کلم از اتو بوس بیرون کردم که علاوه بر اینکه ناظم گرام دوام کرد موقع برگشتم ...........(موقی برگشتو موقی برگشت میگم)

نکته۲:ژان والژان محترمینا بیش از دو سوم راهو خواب بودینا.(  اینکه تو اون شلوغی تونس بخوابه  از معجزات پروردگار بود)

 نکته ۳:اینجانب(معرفی میکنم کوزتمو از این حرفا..............)چون درست بغل پنجره نشسته بودم (مثه وزغ لهیده ی چسبیده به شیشه شده بودمینا)و بالا سرمم  یه چیزی تو مایه های جعبه بود(داستانشو تو نکته های بعد میگم)در آخر کار مغز  که سهله(همون مسئله ی تیزهوشی) جمجه ام برام نمونده بود.چون هر تزمزی که بنزمونینا میزد کله ی مبارک میرفت تو ال سی دی مونینا.

 خلاصه پس از روزها حفظ امیدمونیناوجیره نبندیه پفکمونینا بالاخره به آبادی رسیدیم!!!!!

    این داستان ادامه دارد................


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 87/02/29 ساعت 22 موضوع | لینک ثابت


یه خاطره!

سلام.

من ژان والژان هستم.مي خوام يكي از تلخ ترين خاطرات مدرسه ام رو براتون بنويسم.اميدوارم براتون جالب باشه.

روز شنبه بود.اولين زنگ كه زبان داشتيم به خير و خوشي گذشت.اما ساعت دوم،زنگ بدشانسي بود.ساعت تفريح كه شد،من طبق معمول رفتم پاي تخته ومذخرف نوشتم.كنار تخته نوشتم:بنام خدا-زنگ تلخ فيزيك!

زنگ كلاس هم كه خورد،بيشتر بچه ها پاي تخته بودند و چرت و پرت مي نوشتند.يكدفعه معلم از در كلاس به داخل آمد.بچه ها سريعاْ تخته رو پاك كردند.تو اين ميون فقط نوشته من بدبخت مونده بود روي تخته.معلم با رويي عبوس روي صندلي نشست.نگاهي به تخته انداخت و دفترش رو باز كرد.

بچه ها با اشاره به من گفتند:ژان والژان،برو اونو پاك كن. ناگهان چشمم افتاد به چيزي كه نوشته بودم. تمام تخته مث آينه پاك شده بود و نوشته من اون گوشه بوق مي زد.

ن.م بلند شد تا اونو پاك كنه.خانم گفت:نميخواد پاك كني،بشين.

ن.م با ترس گفت:خانوم به خدا ما ننوشتيم،فقط خواستيم پاكش كنيم. خانوم گفت:نماینده ها كيا هستن؟س.ر دستش رو بالا برد و گفت:من و ش.خ كه غايبه. خانوم گفت:تو،براي من اسم كسي كه اين كارو كرده مياري.اگر هم نماينده نديده،بقيه تون حتماْ برام اسمش رو ميارين.مطمئناْ همتون ديدين كي بوده.اگر كسي اسمي براي من نياره،نمره مستمر زير ۱۰ بهش ميدم. 

همه بچه ها مونده بودن چیکار کنن.دوستی واقعی رو اونجا میشد فهمید.هیچ کس لب باز نکرد.من هم نشسته بودم با دلی پر از اضطراب. 

کمی که فکر کردم دیدم باید یه خرده شهامت از خودم نشون بدم.وگرنه همه دوستام با من می سوزن.پس آروم و بدون تردید دستمو بردم بالا و گفتم:خانوم اجازه.ما نوشتیم!

خانم داشت از عصبانیت می ترکید.اصلا انتظار نداشت که من این کارو کرده باشم.آخه خیر سرم بچه درس خون کلاس بودم.همه جا غرق در سکوت بود.معلم گفت:ژان والژان دیگه.آره؟ گفتم:خانوم ولی به خدا اصلا قصدمون بی ادبی نبود.

بعد از چند ثانیه که خانوم دفترش رو باز کرده بود و داشت علامت میزد کوزت (شیفته ی مرامشم)گفت:ببخشید خانوم.میشه حالا که خودش گفته یه تخفیفی بهش بدین؟ خانوم گفت:نه.چرا تخفیف بدم؟مگه زنگ فیزیک برای ژان والژان تلخ نیست؟خوب حالا من کاری می کنم که از این به بعد براش شیرین باشه.بیرون کلاس می مونه تا دیگه عذاب نکشه.

زدم زیر گریه.گفتم:خانوم ما که گفتیم به خاطر بی تربیتی نبود.میخواستیم همین جوری یه چیزی نوشته باشیم.   بقیه بچه ها شروع کردن به دفاع کردن. نامدار گفت:خانوم اجازه؟همه بچه ها سر همه زنگا از این چیزا می نویسن.فقط برای شوخیه.اما پاک می کنیم.

خانوم گفت:پس چرا حالا پاک نکردین؟بقیه تخته مث آینه است.چرا فقط اینجا...؟ ن.م گفت:خانوم حتما بچه ها ندیدن.زنگ تفریح همه پای تخته بودن.شاید شما اومدین...

-کلاس شما بی ادبی رو به حد آخر رسونده.اصلا چه دلیلی داره که وقتی معلم میاد همه پای تخته باشن؟اگر هم می خواین از این چرت و پرتا بنویسین بذارین قبل از اومدن معلم.بعدش هم مگه شما سواد ندارین ببینین اونجا چی نوشته؟

با اشک گفتم:خانوم به خدا ما هم اونو زنگ تفریح نوشتیم.اصلا هم نفهمیدیم کی زنگ خورد.منظوری هم نداشتیم. خواستیم پاکش کنیم شما اومدین هول شدیم رفتیم نشستیم.

بعد از چند دقیقه گریه من خانوم گفت:به خاطر این کارت باید تنبیه بشی.خودت بگو چی کار کنم؟ مونده بودم چی بگم.   - یالا.زودباش بگو. بالاخره گفتم:هر چی خانوم.فقط کم باشه.دستمالم رو از کیفم در اوردم و اشکام رو پاک کردم. خانوم گفت:برو کنار در کلاس وایسا.تا آخر زنگ هم همونجا بمون.

مدت نسبتا زیادی اونجا وایساده بودم.دیگه گریه ام نمیومد.بعد از نیم ساعت که معلم بیشتر درسو داده بود به من نگاهی انداخت و گفت:برو بشین ژان والژان.

رفتم سر جام نشستم.با تعجب دیدم که م.ف و س.ع نوبتی برام جزوه هایی که خانوم گفته بود تو دفترم نوشتن. اون روز برام روز خیلی بدی بود. ولی حداقل تونستم دوستای واقعیم رو بشناسم.

 

 


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 87/02/26 ساعت 17 موضوع | لینک ثابت