تبليغاتX
بینوایان:تیزهوشان سابق

قفس میمونا

س را از سردرد ل را از لونه ی مورچه آرا از آبجی و م را از مرغ میگیرم و به شما سلام میکنم.
این داستان مام مثه خیلیای دیگه سر زنگه ریاضی به وقوع پیوسته.
یه روزی بود که مهم نیس چه روزی بود ولی با وجود گذشتن 10 دقیقه از اتمام زنگ تفریح دبیر گراممون هنوز دخول ننموده بودو مام با ایجاد اصوات نکره خوشحالیمون از این موضوع ابزار مینمودیم.هرکس هرطور میتونس صدا ایجاد میکردو به هر بهونه ای جیغ میزد!!!!!!من اعتراف میکنم که خودم شخصا وقتی اتودم افتاد زمین آنچنان جیغی زدم که خودم داشتم کر میشدم.در این بین فقط یه نفر ساکت بود اونم گاورش بود که نشسته بود تن تن جواب مساله هارو ازرو دفتر ف.ر کپی میکرد.البته مام اون مساله هارو حل نکرده بودیم ولی احساس مسئولیتمون به اندازه ی گاورش نبود!!!!!!!!
تا اینکه در باز شد و دبیر لطیفتراز تارزانمون با عصبانیت اومد تو و شروع کرد با حرکات و کلمات مخصوص خودش شروع کرد دوامون کردن.میگفت دیر اومده تا امتاحانمون کنه ببینه بعد از ۲سال پاره کردن گلوشو سوراخ کردن معدشو خورد کردن اعصابش بالاخره ما یاد گرفتیم وقتی اون نیس آروم تمرین حل کنیم یا نه که ما نشون دادیم جوابش نه بود و ما اون خیلی دقیقتر و بهتراز قانونای هندسه اثبات کرده بودیم.

دبیر گرام با نهایت عصبانیت گفت:هفته ی پیش با خونواده رفته بودیم پارک ارم(ما کنج خونه معادله حل میکردیم خانوم رفته بود پارک ارم!!!)......................اونجا قفس میمونارم دیدیم(مبارک باشه!!!!!!)..........................الان که داشتم میومدم تو کلاس  حس کردم دوباره دم قفس میمونام.!!!!!واقعا که خجالت داره...............

در اینجا ما  که در این جور موارد خیلی حساسیمو زود بهمون بر میخوره از شدت خجالت یا به زبان عامیانه همون خنده!!!!سرخ شده بودیم!!!!!ولی جلوی خودمونو گرفتیم چون میدونستیم اگه بخندیم دبیر گرام مثه کرگردن گرسنه ای که یه گله میمون دیده باشه میخورتمون!!!!(مگه کرگردن میمون میخوره؟؟؟؟)

به هر حال دبیر مهربونمون ادامه دادو گفت:آروم و به نوبت برین تو راهرو تا تنبیه شین.مام که دیدیم توپ خندمون بیرون منفجر شه بهتره راه افتادیم  تا اینکه......................................................

نوبت گاورش شد که بره بیرون ولی از اونجایی که از بین ما اون تنها کسی بود که واقعا بهش بر خورده بود گفت:خانوم من نمیرم بیرون!!!!!!!!!!!!!!!!!!چون دلیلی برا اینکار نمیبینم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!چون حداقل از خودم مطمئنم که نشسته بودم آروم ریاضیامو مینوشتم!!!!!!!!!

معلم این اسوه ی آسمانی در جوابش گفت:من حرفتو قبول دارم ولی تو برو بیرون تا دوستات خجالت بکشن!!!!!مام حسابی خجالت کشیدیم ولی جلوی خودمونو گرفتیماز خجالت ولو نشیم رو زمین.

توراهرو یکم که خندیدیم ساکت شدیم چون همواره این خطر وجود داش که دبیر مهربونمون(کرگردن گرسنه)بیادو ببینه نهایت پشیمونی مارو!!!!!!!!!!!!همون جور که وایساده بودیم چن نفرم  از دانش آموزام اومدن رد شدن و یه جوری نیگامون میکردن انگار تاحالا نرفتن پارک ارم!!!!!مام گفتیم:میمون بودیم تنبیه شدیم مگه چیه!!!!!

بعد یکم دیگه تو راهرو وایسادیمو براهم خاطره تعریف کردیم که دوباره سرو کله ی دبیر گرام پیداشدو سخنان گهربارمونو قطع کردو گفت:اگه خجالت کشیدین از رفتارتون برین تو کلاس.مام که توعمرمون اونقدر خجالت نکشیده بودیم رفتیم تو کلاس.

پ.ن۱:ما از اون روز به بعد اینقدر دخترای خوبی شدیم که اگع دبیری نوک پاشو از در میذاش بیرون صدای ما تا اونور حیاط میرفت(خب مدرسمون خیلی کوچیکه)مثلا یه بار همین دبیر ریاضی فقط کلشو از در کرده بود بیرون که م.ف جف پا پرید رو صندلیو شروع کرد رقصیدن.وقتی ما زدیم زیر خنده دبیر گرام یهو نیگامون کرد ولی سرعت عمل م.ف اینقدر بالا بود که فک کرد داریم به درو دیوار میخندیم!!!!!!

پ.ن۲:چن روز بعد از اون ماجرا ما از گاورش پرسیدیم تو که ریاضیاتو حل نمیکردی داشتی کپی میکردی چرا به خانوم م....یی اونو گفتی؟؟؟اونم جواب داد:منکه نگفتم داشتم حل میکردم گفتم داشتم مینوشتم.به من چه اون منظورم نفهمید!!!!!(اگر دبیر گرام بفهمه کسی جوابو کپی کرده اون بینوا جاش تو راهروه!!!!)


 

نوشته شده توسط کوزت در 87/05/26 ساعت 22 موضوع | لینک ثابت


ساعات بیکاری و تفریحات اموزنده1

 

سلام سلام به همگی

ماریوس اومده بچه ها...

اقا ما که حسابی پکریم

اخه بچه هامون(عمو فرگی و بر و بچس!) دیشب نزدن این یوونتوسی های ... رو تیکه پاره کنن!!!

خوب بریم سر اصل مطلب...

تا حالا شده هنوز سال تموم نشده کتابتون تموم شه و معلم چند جلسه ی اخرو بیکاری محض اعلام کنه؟

واسه ما که کلاس ادبیاتمون چند تا جلسه اش به این منوال گذشت.ما هم اون خرده هوش سرشار!مخصوص تیزهوش جماعتیمون رو به کار بستیم که یه تفریح خوب و مثبت مناسب کلاس با حضور معلم رو پیدا کنیم،که خیلی این تفکر طول نکشید،چه چیزی بهتر از مشاعره؟!

فکر کنم همه بدونن مشاعره چه جوریه نه؟!

خب ما از اونجا که تیزهوش جماعتیم و تیزهوش جماعتم حتی تفریحش با ابتکار و نو اوریه،ما اومدیم یه سبک جدید مشاعره بکنیم.می دونید چه جوری؟مشاعره ای فقط با حرف میم،و فقط با استفاده از الگوی همون بیت معروف:

هستم اگر می روم................گر نروم نیستم

(البته اول این بیت با حرف ه شروع می شه ولی زیاد مهم نیست سخت نگیرید دیگه!)

خب بیت بعدی فکر می کنید چی بود؟

مردم اگر می روم ..............گرنروم نیستم

مستم اگر ...

مرغم...

مورم...

منگلم...

موشم...

ماهم...

م...

...

و بدین ترتیب ما استفاده ی بسیار مفیدی از ساعات بیکاریمون می کردیم...


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 87/05/17 ساعت 20 موضوع | لینک ثابت


 

 

سلام به همگی دوباره و دوباره

بازم ماریوس اومده!

ایندفعه میخوام یه ماجرای باحال براتون بگم

این معلم فیزیک ما ادم خیلی باحالیه و خیلی خوب هم درس میده ها ولی اگه سرش گرم یه کاری (مثل تصحیح برگه ها)بشه دیگه دور از جون شما انگار میره اون دنیا!!تیزهوش جماعت هم اگه مثل بر و بچس کلاس ما باشه احساس میکنه هر کاری معلمش کرد باید بکنه،اونم میره اون دنیا(توهم درست و حسابی)!!

حالا یه بار این موضوع همه گیر شد شدید! ماجرا از این قرار بود:

این دبیر محترمه فیزیک میخواست برگه صحیح کنه به یکی گفت شروع کن از رومتن درس جدید بخون.اونم شروع کرد به خوندن.بعد چندین دقیقه ییهو ا.ع از توهم میاد بیرون و میبینه که گم کرده اون کجا رو داره میخونه.برمیگرده از ا.چ میپرسه کجا رو داره میخونه ا.چ میگه نمیدونم!اونم از س.ا میپرسه کجاست.س.ا میگه نمیدونم.اونم از پشت سریش میپرسه:نمیدونم!اینم جواب اون!بچه های هی از بقیه میپرسن و اخرش متوجه میشن جز اون بدبختی که داشته میخونده هیچکس دیگه خبر نداره!!!همه کر و کر میخندن که یهو با صدای خنده اونا دبیر محترمه هم از توهم میاد بیرون و میگه چه خبره؟برگه ها رو میزاره کنار و میگه بیاید این قسمتو براتون توضیح بدم.......


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 87/05/15 ساعت 19 موضوع | لینک ثابت


مساله ی مراد

کوزت:

س را از سمسار  ل را از لواشک آ را از آنجلینا جولی  م را از مارمولک میگیرم و به شما سلام میکنم.

ایندفه میخوام  یکی از مشکلاتیو که بیشتر بچه های کلاسمونینا با اون دستو پنجه مینرموندن(نرم میکردن)رو مطرح کنم تا ببینید ما واقعا سر چه مسائلی دچار مشکل میشدیم.......

همونطور که قبلانم گفتم ما یه همکلاسی داریم که به دلایلی  که هیچ ربطی به بازگشت قطبی به پرسپولیسو رفتن عباس آقایی به سایپا نداره ,مراد صداش میزنیم.

همین مراد صدا زدن اون رفیق باعث شد ما گلان نوشکفته ی باغ زندگی بارها دچار مشکل بشیمو افرادی از قبیل پدرومادران گرام به ما فرشته های آسمونی(به قول ماریوس تیزهوش جماعت)شک کنن.

به طور مثال فانتین بینوا یه بارم که محض رضای خدا میخواس با محرم صحبت کنه(وا مگه تیز هوش جماعت اونم از نوع بینواش با نا محرم صحبت میکنه؟؟) رفت به مامانش گفت:مامان پس کی این تلفونو درست میکنین میخوام با مراد حرف بزنم.مامانشم که نمی دونس جریان مراد چیه گفته بود:این مراد کیه تومیخوای باهاش حرف بزنی؟؟

یه بارم من کله ی ز.ع و م.ح رو کوبیدم به هم بعدشم ز.ع کله ی منو مراد و کوبید به همو رفت داستانو برا یکی از دبیرای گرام تعریف کنه.منم  هول شدم گفتم:خانوم اونم کله ی منو مرادو کوبید به هم.دبیر گرام تر از ساتور قصابیمونم گفت:تو مدرسه دخترونه مراد کجا بود؟؟؟منم گفتم نه خانوم ما به ف.م میگیم مراد.....اونم بچه هارو اسم بردو گفت:پس لابد به این میگین علی به اون میگین حسین به اون میگین نصیر...........البته ازاونجایی که ما برا بیشتر بچه ها اسم مستعار داشتیم(مثه نامی.ساری.فرنی )اسمایی که گفت درست نبود.

وبدین ترتیب ما تیزهوشان گرام برای جلو گیری از حوادث این چنینی تدابیر امنیتی اندیشیدیم.از جمله یادآوری مواردی که به دلیل احتمال صددرصد سو برداشت از جانب پدرو مادر محترم و محترمه; زوج و زوجه(چه ربطی داشت؟؟؟)نباید به اونا گفته میشد.

از جمله ی این موارد نکته ای بود که ز.ع به درستی به اون اشاره کرد.

آقا ما کاشان که بودیم یه سرم رفتیم حموم فین.اونجا بود که رفیق گرام (ز.ع)گفت:بچه ها یه وقت جلو کسی نگین ما با مراد رفتیم حموم.چون اونا که نمیدونن مراد دختره.حمومم حمام فینه.......راجه بمون فکرای بد میکنن.

و بدین ترتیب مشکل ما کمی تا قسمتی حل شد ولی حوادث پیش بینی نشدم وجود داش.مثلا تو راهروی مدرسه داد میزدیم :مراد..............مراد..........بعد میدیدیم ناظم گرام در از پشت سرمون داره چپ چپ نیگامون میکنه.

ما فرزانگان مجبوریم به خاطر یک اسم مستعار اینهمه بدبختی بکشیم.ببینید دیگه سر مسائل بغرنج تر چه عذابیو به جون میخریدیم.


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 87/04/31 ساعت 22 موضوع | لینک ثابت


تعیین گروه خونی

س را از سوسن................ل را از لبو..............آ را از آمریکا................م را ازمواد مخدر(خانمان بر انداز).............میگیرم و به شما سلام میکنم.بله من بازم اومدم.گفته بودم برمیگردم.ولی اگه میخواین از دست من خلاص شین باید بگم گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی...

قبل از اینکه مطلب اصلیمو بنویسم میخواستم دوتا نکته بگم:

۱.اینجانب(معرفی میکنم کوزتم که رفتو برگشت)برای اینکه ماریوس خانو ادب کنم که دیگه ننویسه کوزت رفت پسورد وبو عوض کردم تا دیگه نتونه پست بذاره.ببینم کی  میخواد بگه کوزت رفته.....در ضمن چون دستشم به من نمی رسه نمیتونه ازم بگیرتش پس تا وقتی من بخوام تو وضعیت تعلیق باقی میمونه تا ببینیم کی کیو ممنوع الپست میکنه.(طفلک اومد ثواب کنه کباب شد)ولی چون رفیقمه و تو عالم رفاقت باید رحم ومروت داشت در کمتر از یه ماه بهش میدم.

۲.این آهنگی که برا وب گذاشتما..........همین آهنگ قشنگه............غمگین باحاله......آره همین آهنگرو میگم.........من این آهنگو تقدیم میکنم به یکی که خیلیییییییییییییییی دوسش دارم(وا.....منحرفا خب معلومه که دختره).البته خودش میدونست ولی گفتم شمام بدونین........

حالا میرم سراغ مطلب اصلیم:

چند روز پیش دست مبارک زخم شد و من با دیدن خون شهیدی که با سرعت آب دماغ بچه دو ساله(۶۰ لیتر در ساعت)از اون تراوش میشد یاد داستان تعیین گروه خونیمون تو مدرسه ی مدرنو مجهزمون افتادم.

داستان از اون جایی شروع شد که درس زیست شناسی ما سر کلاس خانوم سا....(همونی که مساله ی مثانم سر کلاس اون اتفاق افتاد)راجع به خون وقلب و گردش خون و این جور چیزا بود.اینجانب(معرفی میکنم کوزتم ودر زمان حادثه در مدرسه ی فرزانگان تحصیل میکردم)از همون  گ ی گروه خونی اعلام کردم که حاضرم در راه پیشرفت دانش یه مشت تیزهوش خون بدمو  میخوام گروه خونیم تعیین بشه.

بالاخره روز موعود فرا رسید(دقیقا روز قبل از سفرمون به کاشان)و ما ۲۴ دانش آموز که۱۷ تامون داوطلب تعیین گروه خونی بودن مجهز به ۳عدد قلب گوسفند جهت تشریح وارد آزمایشگاه مدرنو مجهزمون شدیم.آزمایشگاه ما دارای۵ ردیف میزو صندلی پس مام به طور کاملا نا مساوی(از۳تا۵ نفر در هر میز)تو میزا نشستیم.قرار شد از هر میز گروه خونی یه نفر تعیین بشه(از بسکه ما امکانات داریم).از شانس مبارک من تو میزی که نشسته بودم هر ۴نفرمون میخواستیم خون بدیم و بدینگونه نشد که من خون خودرا در این راه اهدا کنم.پس از این حادثه ی ناگوار من مثه xبه معلم گرام چسبیدمو سر هر میزی میرفت همراهیش میکردم تا هم این آنتی کور مانتی کورارو یاد بگیرم.هم دائم در گوشش میگفتم:خانوم اگه همه به نوبت خون دادنو لانست اضافه اومد زنگم نخورده بود میشه منم خون بدم؟؟

(تعیین گروه خونی که به همین سادگیا نبود.مادر این راه حتی قربانیم دادیم.آ.چ یکی از دوستان گرام بنده همیشه(به طور مادرزاد)صورتو لباش سرخه.اون روز وقتی خانم سا......دفه ی اول لانستو فرو کرد هرچی فشار داد خون نیومد.کم مونده بود انگشت اون بینوارو بذاره لای دندونش فشار بده.به خاطر همین تصمیم گرفت عمل دردناک تیغ زدنو دوباره تکرار کنه.که این دفه خون مثه چشمه ی زمزم زد بیرون.ولی بعد از اون یه دفه رنگش مثه گچایی که مسئولین مدرسه قایم کرده بودنو بهمون نمی دادن(رجوع شود به داستان سهمیه بندی)سفید شد طوری که ما فک کردیم مرده!!!!!!.ولی اون نمردو زنده موند فقط تا آخر اون روز مثه آرد باقی موند.)

وقتی خون گیری تموم شد هنوز۴نفر بودن که میخواستن خون بدن(بقیه از ترس جا زدن)خانوم سا...گفت قرعه کشی میکنیم.از شانس مبارک کوزت بینوا ایندفم اسمم در نیومد.بعد از همه ی این داستانا رفتیم سراغ تشریح قلبا.با چاقو افتاده بودیم به جونشون مگه ولشون میکردیم؟؟تازه بعداز اینکه همه ی دریچه هارو پاره کردیمو رگارو یا بهم گره زدیم یا شکافتیم (خود ماهیچه ی قلبم که دیگه ریزریز شده بود)  مراد گفت:بچه ها اینارو ببریم کاشان به سیخ بکشیم بخوریم مزه میده.

ودر آخر خانوم سا....موندو یه آزمایشگاه خونی.منم که هنوز برای خون دادن مصمم بودم رفتم بهش گفتم:خانوم اگه من کل آزمایشگاهو تمیز کنم میشه گروه خونی منم تعیین کنید؟؟اونم گفت باشه.منم تند تندهمه جارو تمیز کردم(قلبارم انداختیم دور).البته اینم بگم که مرادو دوتا دیگه از بچه هام بودن.خانوم سا....هم از فداکاری ما کیف کردو گفت:نمره ی عملی شمارو کامل میدم.

و بدین ترتیب با سلاح سرتقیت آخرین لانست موجود در کل مدرسه در دست من فرو رفت........

 


 

نوشته شده توسط کوزت در 87/04/18 ساعت 20 موضوع | لینک ثابت


ای کوزت...

ماریوسم

ای دنیا....

این کوزتم رفت و راحت شدیم....

ولی بزارید یه چیزی بگم کوزت نتنها از وب رفت بلکه از پیش ما هم رفت

رفت یه جای دور...

دلم براش تنگ میشه....

خب خیلی ناراحتم.....

بابای

کوزتی خیلی دوست داریم

 


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 87/04/04 ساعت 23 موضوع | لینک ثابت


مهناز ما

سلام به همگی

ماریوس اومده...

 

 

در راستای اون پستی که ژان والژان راجع به مرحومه ماهی نازنین، مهناز داده بود و کزت تکمیلش کرده بود؛باید بگم که ماهی بدبخت من هیچ عیب و ایرادی نداشت و سالم سالم بود.خودم شاهد بودم که دوستاش چندبار بهش سیگار تعارف کردن ولی اون قبول نکرد!!تازه من با توجه به تجربه ایی که در داشتن این نوع از ماهی ها در طول سالیان قبل کسب کرده بودم؛پی به سگ جون بودن اینا برده بودم!طوری که من یه بار حدود یک ماه نه اب ماهی رو عوض کردم نه بهش غذا دادم ولی ماهی تا حدود 2 ماه بعدش هم زنده بود!

دیگه اینکه این کزتی ما چرت و پرت زیاد میگه.یادمه که هیچکس به درحال موت بودن ماهی بدبخت توجهی نکرد و فقط من و ا.ع به فکرش بودیم.شرایطشو که دیدیم شروع کردیم به انجام انواع عملیات های پزشکی برای احیا!اول ابشو عوض کردیم بعد توی ابش چند تا قند انداختیم و بعدهم گذاشتیمش توی یخجال.خودمون هم انگارکه اونجا بیمارستان باشه و ما هم فک و فامیل ماهی و پشت در سی سی یو چشم انتظار؛ رفتیم نشستیم پشت در یخچال و شروع به راز و نیاز و گریه که :خدا جون این بچه رو برای ما نگهش دار!

خلاصه دعا هامون مستجاب نشد و ماهی بیچاره مرحومه. حالا ما با چشم گریون رفتیم اخرین اثار پاره ی جگر مرحومه مون رو جمع کنیم اول از همه رفتیم سراغ اتاقش!(تنگش)دیدیم وا خدایا این اتاشغالا رو کی انداخته ته تنگ؟ یه عالمه سنگ و چه بدونم چرت و پرت دیگه.پیگیری کردیم دیدیم همش زیر سر این س.ع ورپریده اس رفتم بهش گفتم ای ..ف تو ..ت!! اینا چیه قاتل؟ از اونجایی که همه میدونن س.ع یه کم زیادی پرخاشگره شروع کرد داد و بیداد که ماهیت خودش مریض بوده و به من چه؟

خلاصه....

این یه تیکه رو راست گفت کزتی که اون روز قشنگ رو به جر بحث تموم کردیم.


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 87/04/04 ساعت 23 موضوع | لینک ثابت


عجایب

سلام به همگی

خوبین شما؟

ماریوس اومده بچه ها....

به به این گند امتحاناتم تموم شد و رفت تا شهریور!ولی خب از اون جایی که این معلما عاشق ما انو ذهنشون رو درگیر یه توهم فانتزی کردن که ما هم عاشق اوناییم ؛دیدن دلشون طاقت دوری ما رو نداره گفتن چکار کنیم؟ چجوری تابستون اینا زهرشون کنیم؟ فکر کردن و فکر کردن دیدن چکاری بهتر از این که نصف کتابو درس ندن بذارنش برا تابستون؟! و اینجوری شد که ما مجبور شدیم تابستون زیبا مونو در راه رفتن به این مدرسه حروم کنیم.خلاصه امروز روز اخر بودو حالی به هولی!

خب امروز(امشب!)میخوام یه قضیه باحال براتون بگم:

همه مطلعید که تیزهوش جماعت وقتی امتحان داره کتابو میخوره ولی امان از روزی که یه سوال نامربوط بدن بهش...

 اون وقته که تیز هوش جماعت مجبور میشه از هوش تیزش استفاده کنه و از اونجایی که ما تیزهوش سابقیم و در حال حاضر هیچی از هوشمون باقی نمونده نتیجه اش همینی میشه که قراره براتون بگم...

سواله چی بوده؟ می گم خدمتتون.سوالش این بود:جنگ های صلیبی در چه قرونی و بین چه کسانی اتفاق افتاده است و انگیزه ان چه بوده؟

نه خب حق بدین ادبیاتو چه به این سوالا؟

حالا بگم چندتا جواب نمونه کلاسو...

 

1-بین ایران و عراق!!!هدفش ایجاد اختلاف بین مسلمانان!!!در قرون 15 تا 18!!!

2-بین صلاح الدین ایوبی و شاپور اول!!!!!!!

3-بین مسلمانان و مسیحیان برای پس گرفتن سیستان و بلوچستان!!!!!

4-بین مسیحیان و مسلمانان در قرون 4 و 5 و 6!!!!!

.

.

.

و کلی شیرین کاریه دیگه که من الان یادم نیست.

شب خوش بابای

نکته:من این مطلبو روز 27 خرداد نوشتم که حالا جور نشد بزارم تو وب و حالا گذاشتم.


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 87/04/04 ساعت 23 موضوع | لینک ثابت