تبليغاتX
بینوایان:تیزهوشان سابق

دعوای زنبوری

سلام به همگی.سلامی به مناسبت اومودن پاییز و دوباره شروع شدن بینوایی های ما!

اول از همه دلیل اینو این داستانو ایندفه انتخاب کردم برای اینکه شخصیت اصلیش یکی از رفقای گرامه به نام گرام م.ف که قبلا هم زیاد ازش نوشتم در آیندم مینویسم! و این دوشیزه ی محترمه ی مکرمه ۲۸مهر تولدشهحالا نمی خواد تبریک بگین

در ضمن این آهنگم خودش خیلی دوس داشت(ریمیکسشم داده تو بازار تیزهوشا٬چون تو حمومیه راحت گیر نمیاد باید از رفقاش باشین تا بهتون بده)به هرحال من خودم دوس نداشتم٬علفه به دهن بزی شیرین اومده

 بریم سراغ اصل مطلب:

یه روز اوایل سال تحصیلی چن سال پیش بود که امتحان یه زبان خارجی داشتیم که اسمش انگلیسی بود!زیادم سخت نبود (کار هرگز نکرده!) به خار همین خیلیا زود دادن ولی خیلیا بلانسبتشون مثه تیزهوش توش مونده بودن 

واضح و مبرهن است که پیشگیری بهتر از درمان است .پس معلم گرام برای پیشگیری از عوارض کنار هم موندن عده ای تیزهوش و عده ای بینوا سر امتحان به مانند چیز غیر ممکنی چون تقلببه اونایی که تموم کرده بودن(خدایشان بیامرزد)گفت که برن تو حیاط.

مام مثه یه مش تیزهوش سربه زیرو سر به ریز گوش کردیم.

اونجا دو عدد زنبور بسیار بسیار بی شرمهمو در آغوش گرفته بودن. مام که تا قبل از اون نمی دونستیم زنبورام بلههههههههههجمیعا دورشون جمع شدیم و مشغوت مشاهدات علمی و یادداشت برداشتن و آزمایش فرضیه ها و ارائه ی نظریه های خود شدیم

در همین موقع از دربار خبر رسید که اون تیزهوش هایی که هنوز جان در بدن داشتن(تموم نکرده بودن) خودکشی کردن و برگه رو سفید تحویل دادن تا برای دفعات بعد استفاده بشه و در مصرف کاغذ صرفه جویی بشه و درختای کمتری قطع بشه تا در کل محیط زیست سالمتری داشته باشیماین فداکاریشون منو کشته که حاضر شدن ۰ بگیرن ولی از محیط زیستشون محافظت کنن.

ـ ادامه ی ماجرا:

ماهم به شوخی به م.ف گفتیم اینارو بیار تو کلاس بیشتر بررسیشون کنیم شاید بالاخره فهمیدیم  با چه  چسبی به هم چسبیدن بعدهم رامون  کشیدیم عین یه مش بینوا برگشتیم سر کلاس.

معملم گرامی مکرمه خیلی راحت تشریف داشتن و مدرسرو با کافی شاپ اشتباه میگرفتن همیشه(فک کنم بیچاره عقده ای شده بود از بس با کسی نرفته بود کافی شاپ) خلاصه وقتی ما به کلاسمونینا وارد شدیم دیدم نیست ولی اصلا دچار دلهره نشدیم چون میدونستیم تو کافی شاپشه و الان سرو کلش پیدا میشه.

ولی سرو کله ی اون پیدا نشد. و کسی که سرو کله و دل و روده و معده و ششو مثانه و نای و نایچه و نایژه اش پیدا شد کسی نبود جز رفیق گرام م.ف!!!!!!!!!حالا تا اینجاش طبیعیه اونی جاییش که عجیبه اون جاشه که

به نحوی خارق  العاده و حیرت برانگیز زنبورارو ٬که همچنان در حال استفاده از لحظه لحظه ی زندگیشون بودن٬ رو زده بود سر یه چوب آورده بود

ماهم که دیدم تخیلات دبیر گرام توی کافی شاپ زده بالا و یارو داره خاستگاری میکنهدوباره دور زنبوره جمع شدیم و مشاهداتمون رو از سر گرفتیم.

درست در لحظه ای که همه ی دانشمندان سر نظریه ی چسب رازی (اگر زنبوری به دیگری چسبید بدانید دلیل چسب رازی بوده است)توافق کردیم اتفاقی افتاد.

به دلیل مشکلات اقتصادی پیش آمده در شرکت چسب رازی دیگه جنسش مثه قدیما نیستشو مثه خیلی کالاهای دیگه کارایی کمتری داره.

به همین سان(نه اون سان) یهو یکی از زنبوران گرام که دیگه حوصلش از فضولیای ما و دخالتهامون در مسائل خانوادگیشون سر رفته بود٬پرواز را از سر گرفت!

و این عمل در یه مدرسه دخترونه باعث انفجار در صحنه میشه و ماهم هر چند تیزهوشیم ولی از این قوائد مستثنا نیستیمو همگی دورهمی به صورت خیلی هماهنگ (به مثال یه گروه کر)شروع به جیغ زدن فرمودیم

و تازه اینجا بود که م.ف ی گرام به طور جدی وارد داستان میشه(بجز اون صحنه ی به چوب زدن زنبورا که مطمئنم هیچ کدومتون تو عمرتون ندیدین)

جایی نریدااا داستان تازه شروع شده ولی چون خیلی طولانی شد بقیه اش رو در روزهای آتی مینویسم

 و بدان سان ادامه ی این داستان به زودی در سینماهای تهران و شهرستان ها

 


 

نوشته شده توسط کوزت در 88/07/25 ساعت 3 موضوع | لینک ثابت


هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند                 وانگه اینکار ندانست در انکار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر                یادگاری که در این گنبد دوار بماند


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 88/07/22 ساعت 10 موضوع | لینک ثابت


تصادف

سلام به همه ی ملت سرزنده!شاداب!تیزهوش!کم هوش!بی هوش!با هوش!نیمه هوشی!هوشیار!هشیار!به هوش! هوشمند! هوشیده! نه هوشیده!هوش دان!پر هوش و غیره هوش...

**(این علامت نکتس٬یعنی اینی که الان میخوام بگم یه نکته میباشه و به مطلب اصلی زیاد ربط نداره):کاری به قدیمی و جدید و زشت یا  قشنگ بودن این آهنگ ندارم!اینو فقط برای یه عزیزی گذاشتم  امیدوارم که بتونه بیادو گوش بده!!!!

این دفعه میخوام براتون داستان اون تصادفیو بگم که باعث شد ما عضو جامعه ی تیزهوشان بشیم!!و اینکه این اشتباه از طرف یه عده ی دیگه بوده!!

داستان از اونجایی شروع شد که یه اوتوبوس که حامل و شامل نوجوانان استثنایی و بسیار کم هوش این مرزو بوم بود حرکت کرد که ای کاش پنچر میشدو حرکت نمی کرد!!!

در همین لحظه اتوبوسی که حامل و شامل و کامی از دانش آموزان بسیار تیزهوش این مملکت بود هم حرکت کرد و پنچر شد که ای کاش پنچر نمی شد و زودتر میرفت!!ولی خلاصه وقتی پنچری شو گرفتن به راه افتاد!!

در اینجا  اتوبوس کم هوشان داشت با سرعت هرچه تمام تر پیش میرفت که ای کاش یکم یواش تر میرفت تا اوتوبوس تیز هوشا بیاد رد شه!!ولی همینجور که اوتوبوس با سرعت حرکت میکرد یهو راننده هوس قهوه کرد و محکم روی ترمز کوبید و همه ی کم هوشان گرام به روی زمین غلتیدند و راننده هم پیاده شد تا قهوه بخره!!!

همین موقع یکی از تیزهوشان و دانشمندان آینده ی مملکت که کلشو از پنجره ی اوتوبوس خودشون بیرون کرده بود فریادی از غم بر آورد و گفت: خاااااااااااااااااااا نوووووووووووووووووووووووممممممممممم  عینکم ار شیشه پرت شد بیرون! و ای کاش آن طفل خرد کور میشد و عینک نمی زد!!! خلاصه همه ی تیزهوشان انسان دوست پیاده شدن و به صورت گله ای دنبال عینک اون بدبخت فلک زده گشتند!!!و بالاخره یافتندش!!! و به راه افتادند.

حال بشنوید از آن سوی ماجرا که اوتوبوس دانش آموزان بسی کم هوش برای فرار از ترافیک شدید شهرستان شهریار انداخت از توی یه فرعی بره که ای کاش شهرداری با مخ میخورد زمین اون کوچه رو نمی زد!

و در اینجا اوتوبوس  تیزهوشان و المپیادیان گرام برای جبران وقت از دست رفته هنگام جست وجو برای عینک٬ با سرعت خیلی متر بر ثانیه در حال حرکت بود که ای کاش موتورش میترکیدو اینفدر تند نمی رفت!!و از فضای روزگار و  بدبختی تیزهوشان و به خصوص کم هوشان گرام از جلوی همون کوچه ی فرعیی عبور نمودند که اوتوبوس کم هوشان عبور مینمود!!!

هر چقدر هم فردی کم هوش باشه میتونه حدس بزنه که اتفاق بعدی تصادف شدید بین دو اوتوبوس بوده است!!

بعد از این تصادف ناگوار مسئولین هر دو مدرسه ورانندگان گرام و باکلاس از اوتوبوسان پیاده شدند و شروع به جمع آوری دانش آموزان ریخته شده و پخش و پلا شده بر روی زمین نمودند.

که اصل حادثه اینجاس که

مسئولین مدرسه ی تیزهوشان دانش آموزان استثنایی و مسئولین مدرسه ی کم هوشان دانش آموزان تیزهوش را جمع آوری میکنند!! و به راه می افتند.

و این چنین بدبختی های ما آغاز گردید...

پس اینجوری بود که ما شدیم تیزهوش!!!و الان به حال اون کم هوشانی که در مدرسه ی استثنایی ها الفبا یاد میگیرند میغبطیم!!!(غبطه میخوریم!)

*** این داستان با همفکری تمام دانش آموزان کلاس به صورت خیلی خلاصه تر از این ساخته شد و بنده ی حقیر با استفاده از ایده های جالب آقای نمیدونم چی چی !کارگردان فیلم باحال "ماجرای عجیب بنجامبن باتن" بهش پر و بال و دل و جیگر  دادم!!


 

نوشته شده توسط کوزت در 88/06/01 ساعت 1 موضوع | لینک ثابت


بازگشت

کوزت برگشت...

سلام به همه ی آدمای خوب و بسیار بسیار بیکاری که با وجود اینکه میدونستن ما اپ نمی کنیم بازم به ما سر زدن حالا من برای تشکر از این جماعت آپ میکنم.قبلش اینو بگم که من با این ماریوسو ژانوالژان هیچ نسبتی ندارم و اونا خودشون نمیخوان آپ کنن ولی من تا خون در بدن دارم آپ میکنم.

حالا بگم علت اینکه منم یه مدت غیبت داشتم چی بود: "یادتونه پارسال ماریوس یه پست گذاشت که کوزت رفت بعدش من گفتم که نرفتم ولی از پیش اونا رفتم(خودمم نفهمیدم چی شد!) خلاصه یه دوماهی به دیار قبلیم رفته بودم تا جماعت تیزهوشو ببینم."

اونجا دو روزی تو مدرسه باهم بودیم دوبارم باهام رفتین سینما. اولیش یه فیلم خیلی کمدی که چون امکان داشت آدم از زور خنده منفجر بشه مخصوص بالای ۱۳سال بود. اسمشم حریم بود. ما خیلی موقع دیدن این  فیلم ساکت بودیم و اضلا هیچ کس چپ چپ نگاهمون نکرد و مسئولین بهمون تذکر ندادن که ما بترسیمو ساکت نشیم!

بعد از یه فیلم کمدی  پیتزا خیلی میچسبه ماهم رفتیمو پیتزا سفارش دادیمو دنگی حساب کردیم چون حساب حسابه.

فیلم دومم اسمش درباره ی الی...  و یکی از دوستان گرام هم مخفف اسمش الی بود( المیرا...الهام... الناز...) ما هم پهلوی هم نشستیم و کلی راجع  به آرش که رفت تو آب نزدیک بود غرق شه و پدرش پیمان که کچلی داشت گفت و گو کردیم. بعدشم رفتیمو جاتون خالی آیس پک خوردیم!!ولی خیلی فروشندش بی فرهنگ بود چون من گفتم نسکافه میخوام ولی اون آیس پک نسکافه داد!در اینجا جا داره بنده از الی جون که منو مهمون کرد تشکرات به عمل بیارم. ولی  آیس پکاش خیلی گنده بود طوری که مال الی به برادرش(که مهندسه) رسید و مال منم به برادرم(که محصله)رسید!

این از سینما اون روزاییم که مدرسه بودم خیلی خوب بود.یه روزشو برای زنده کردن خاطره ی اون روزی که صبونه خوردیم دسته جمعی ٬خامه و خامه شکلاتی به تنهایی خریدم و نونشم رفیق شفیق م.ف لطف کرد خرید ولی ایندفه لواش نخریدیم که حروم نشه!!! همون بربری بیشتر خواهان داشت.

*نکته* اون آثار هنرییو که پارسال با خامه شکلاتی خلق کردیم هنوز ابقا داشت!!

میخواستم براتون عکس پارسال اثر هنریم بذارم ولی یک عدد فلشم که زندگیم توش بوده مفقود شده اگه پیداش کردین حتما خبر بدین.

اون عکس تکیم خودمم ...(یه دونم عین همین پارسال گرفتم که مفقودیده)

 من بازم میام...


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 88/05/13 ساعت 22 موضوع | لینک ثابت


comming soon!

سلام به همگی

به به می بینم که بدون ما خوش می گذره به همتون

محض اطلاع ماریوس اومده بچه ها

فعلا چیز خاصی نمی گم براتون آما...

فقط می گم که:

بزودی میام با کلی خاطره!!

در ضمن تموم شدن این سال گند تحصیلی رو هم به همتون تبریک می گم و امیدوارم که برا همتون آخریش باشه!!

بای

بزودی...


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 88/03/28 ساعت 18 موضوع | لینک ثابت


صبحانه

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام.

ایندفه همیجوری سلام میکنم چون مخم نای فک کردن نداره

دلیل اینکه خیلی وقت بود هیچی ننوشته بودم این بود که رایانه ی گرام(پارسی را پاس بدارید)پکیده بود ولی حالا که خدا رو شکر درس شده میخوام براتون داستان صبونه ی دسته جمعیمونو تعریف کنم.

داستان از اونجایی شروع شد که صب شدو و دانش آموز جماعتم صبحا صبونه میخوره!

مام رفتیم مدرسمون که خدا رو شکر تو محله ی آبادیه و هم نونوایی داره هم بقالی هم  لوازم التحریریبعد خلاصه ما اول رفتین بقالی(۴نفری به نمایندگی از بقیه)چنتا خامه و خامه شکلاتیو پنیرو خامه عسلی خریدیم!تازه بقالیه نون بربریم میفروخت(مثه سالن چن منظوره)که خب مام خریدیم!!!!

بعد بچه های با معرفت گفتن :نونوایی شولوغه ما نمیام. من گفتم:صبحونسو نون لواشش!!!

خودم تنهایی رفتم

دیدم خانوما نشستن منم میخواستم بشینم که کاشفم به عمل اومد که اونایی که بالای ۲۰تا میخواستن نشسته بودن.منم فک کردم هرچقدرم بخوریم معده ی گاوو که نداریم پس وایسادم تو صف همشم دلم شور میزد که دیرم شده!!چون هیئت منتظران که متشکل از همکلاسیان گرام بودو میدیدم که کله هاشونو از لای در مدرسه آوردن بیرون دارن راز بقا نیگا میکننخلاصه آقایی که شما نباشی ولی پشت سر ما باشه به آقا پسری که جلوی ما باشه فرمودند:این خانوم عجله داره بذار اول بره.اون آفا پسرم قبول فرمودند.(اون مرده هیچ نسبتی با ما نداشتا!!!ولی فک کنم ار حرارت نگاه دوستان گرام آزرده شده بود میخواس زودتر شرشون کم شه)

بعد مراسم بخور بخور مثه نخورده ها شروع شد!!!آخر خامه هارم برا اینکه نعمت خدا هدر نره با جمعی از دوستان انگشت مالیدیمولی متاسفانه مقدار زیادی نون لواش باقی موند(این نشون میده درصد زیادی از بچه های کلاسمون مال خطه ی سرسبز آذربایجان هستند که اونهمه بربریو درجا دادن بالا)

بعد در لجظه ای که داشنیم خدا رو شکر میکردم مستخدم نه چندان محترممون جیغ جیغ کنان اومدو گفت:این حیاطیو که به گند کشیدینو خودتون تمیز میکنین مام گفتیم: نه نمیکنیم

ولی بعد که با اسلحه(ناظم گرام)دوباره اومد سراقمون چن تامون شروع کردیم به تمیز کردن تن تن چون امتاحانمون داش شروع میشد(یادم رفت بگم این حوادث مربوط به سلسله ی امتاحانات ترم دومه!)و اوشونام گفتن نمیشه امتاحان بدین تا اینجا تمیز بشه. و تعدادی نامرد هم از صحنه گریخته بودند

البته نا گفته نمونه که با وجود تلاش سرشار ما مقداری خامه شکلاتی باقی مون که ما باهاش رو دیوار اثر هنری خلق کردیم

ببببببببلللللللهههههههه این بود داستان صبونه خوردن ما تیزهوشان گرام

اینم قلموه که رفته تو رنگ که بعد بره رو دیوار

 


 

نوشته شده توسط کوزت در 88/02/01 ساعت 2 موضوع | لینک ثابت


جشن عید

س را از سبزه ل را از لحظه ی تحویل سال آ را ار آیینه (و شمعدان)م را از ماهی قرمز میگیرم و تو این دم عیدی به شما یه سلام جانانه میکنم!

به مناسبت عید با سعادت نوروز میخوام خاطره ی جشنیو که پارسال به مناسبت عید برامون گرفتن رو تعریف کنم!!

اگه یادتون باشه یه بار یه تیکشو که مربوط به لگد پرانیه ما تیزهوشا میشدو تعریف کردم ولی چون ما خیلی تیزهوشیم خیلیم داستان(خرابکاری)داریم.بدین ترتیب باز اگه داستان مهناز خانومم یادتون باشه که اون روز به ملکوت اعلا پیوست متوجه منظورم میشین

ولی خوب هنور داستانای دیگه ایم مونده!!!!مثلا گل سنبل بدبخت!!

داستان اونجوری بود که ما که هی واسه خودمون تو مدرسه ول میگشتیم اومدیم تو کلاس(توجه داشته باشین که در این لحظه ماریوس و ا.ع. پشت در یخچال نگران حال مهناز خانومن )

دز این لحظه ز.ع. با فریادی حاصل از تعجب و بهت گفت: اااا اونوکی انداخت شیکوند؟؟؟

من با تعجب بیشتر دورو برمو نیگا کردمو گفتم:چیو؟؟؟؟  ز.ع. :اونو . من: چیو؟  ز.ع. :کنار شوفاژو نیگا کن!!! من: اااا اونوکی انداخت شیکوند؟؟؟ ز.ع :چیو؟؟؟  من: اونو!!!! ز.ع : چیو؟؟  من:کنار شوفاژو نیگا کن!!!

و از اونجایی که شمام دست کمی از ما ندارین در تیزهوشی مطمئنا میتونین حدس بزنین که نیم ساعت بعد رو ما چگونه گذروندیم!!!اگر نه بگین که به اندازه ی نیم ساعت همین جمله هارو (با گوینده ی چرخشی به همین صورت )دوباره براتون بنویسم!!

از اون روز به بعد این عبارات تو کلاس ما معروف شد و هر وقت حوصلمون سر میرفت می گفتیمشون تا وقتی که یکیمون خسته شه و جا بزنه!!

راستی اگه متوجه نشدین بگم که اونی که یکی انداخته بود شیکونده بودو برای دیدنش باید به کنار شوفاژ رجوع میکردیم گلدون گل سنبلمون بود!!!

نکته ی جالب دیگم وسطی معلما بود که باز چشم مارو دور دیده بودن داشتن شیطنت میکردن!!البته مام دیدیمشونو چیزی نگفتیم چون مهارت نداشتشون  تو این ورزش خیلی دیدنی بودمخصوصا یکی از دبایر گرام که به خاطر حجاب اسلامی بیش از حد(مقنعه: زیر دماغ از پایین زیر ابرو از بالا.مانتو: زیر پاشنه و پنجه و هردو گزینه)و صد البته اضافه وزن بیش از حداین مهارت نداشتش چندینو چند برابر شده شده بود! بدین صورت که در بازی هیچ خاصیت دیگه ایشون به چشم نمی خورد جز اینکه دنبال توپ بدوئه!!!!البته اوشون در این مهم هم فقط وفقط با یاری و همدردی دانش آموزان تیزهوش موفق به انجام وظیفه شد!!!!

و ما تماشاچیا هم  از روی نیمکت به صورت ایستاده بازیو تماشا میکردیم(اگه شمام تیزهوش بودیم میفهمیدین که دلیل این کارمون این بود که آدمای بیشتری روی نیمکت جا بشن)همون جوری هی موج مکزیکی میرفتیمو برای اسپانسرین محترم تبلیغات میکردیم(آگهی های بازرگانیو  به صورت آوازو دسته جمعی میخوندیم!!)

و اون روز با مراسم پریدن از روی آتش همراه با لگدپرانی تموم شد


 

نوشته شده توسط کوزت در 87/12/17 ساعت 2 موضوع | لینک ثابت


فوتبالیست ها

س را از سرما...........ل را از لحاف........آ را از آش دوغ................م را ملافه میگیرم وتو این یخبندان که کلیه ی محورهای مواصلاتیو در بر گرفته به شما یه سلام داغ میکنم. اول از همه پوزش میطلبم به دلیل غیبت زیادی.............البته دلیل داشتا!!!!میگن به هر انسانی فرصت بدین شکوفا میشه!!!مام اومدم  به این ژانوالژان و ماریوس نه چندان محترم فرصت اپ کردن بدیم بلکه شکوفا شن!!دیدیم نخیر.........اینا اصلا بلانسبت شما ادم نیستن که با فرصت یا بی فرصت شکوفا شنپس بیخیال شکوفه و پرورش دام و طیور شدیمو خودمون آستین بالا زدیم اومدیم اپ کنیم

از اونجایی که شدیدا جو فوتبال در میهن اسلامیمون بالا زده و به قول معروف همه تب فوتبال گرفتن افتادن گوشه ی خونه  تخمه میندازن بالا٬ مام گفتیم یه اپی بکنیم که بسنخه!!!!!(سنخیت داشته باشه)داستان ما از اونجاییی شروع شد که دوسال پیش سر امتاحانای ترم که بعد از امتحان بی کار و بی عار میگشتیم فانتین گرام یه دونه از این توپای بنفش راه راه آورد گفت بیاین فوتبال. البته در این جا بعضیا جو مدرسه دخترونه گرفتشون گفتن:نهمام گفتیم:به .......(سانسور)

از اونجایی که این بازیابه مناسبت ایام جان سوز امتاحانا برگزار میشد  اسم لیگمون گذاشتیم  "جام امتحانات"و از اونجایی که دوسال٬ سالی دو نوبت این مسابقات برگزار شد من همشو نمیگم فقط چن نکتشو تعریف میکنم!!!!

اول از همه تیمارو معرفی میکنم تیم کلاس ما شامل:من(دفاع) ٬ ن.م (دفاع)٬ مراد (هافبک)(اوت انداز)فانتین(حمله) م.ف (حمله)!!و البته ژانوالژان گرام در دروازه بود!!!!!البته بعضی وقتا یه عده میومدن چن دقیقه بازی میکردن دوباره می رفتم پی کار بیخودشون!!!!!تیمیم که مقابل ما بازی میکزد اون کلاسیا بودن که چن تا بازیکن لاغر دراز و چن تام ریزه میزه داشتن!!!!

نکته ی اول کفش م.ف بود که همیشه همراه توپ پرواز میکرد و یا میرفت تو دروازه یا میخورد به یکی!!!به خاطر همین برای جلو گیری از مصدومیت نمیذاشتیم اون پنالتی بزنه!!!!!!

نکته ی دوم جمله ایه که دوسال پیش ژانوالژان گفت و هنوز من دقیقا یادمه!!!!یه بار که در یه حادثه ی ناگوار و روی یک ضدحمله گل خوردیم فانتین به ژانوالژان گفت:چرا توپو درس نمیگیری؟؟؟بعدم رفت ولی من صدای ژانوالژانو شنیدم که زیر لب گفت: فک کرده زمین چمنه من شیرجه بزنم توپو بگیرم!!!!!

نکته ی بعدم همین مساله ی زمینموه!!!!!!محض اطلاع شما خوانندگان گرام بگم که ما توی زمین بسکتبال که تنها ناحیه ی خط کشیده شده ی مدرسه بود بازی میکردیم!!!خط دروازم همون خط پنالتی بود که معرف حضورتونه!!!!!و البته همونطور که گفتم تنها محل خط کشی شدسو یه سر داره و سودا!!!یا یه خط داره و هزار خط خواه!!!!!!یا همه یه دل نه صد دل عاشقشن!!!!!!(ببخشید زدم جاده خاکی) نکته اینجاس همه میخواستن توی این زمین بازی مورد علاقشونو بکنن!!!!!!

مثلا چن نفر با هیکل دراز قناصشون(دور از جون بقیه ی قد بلندا!همه که قناص نیستن)میومدن میگفتن اینجا زمین بسکتباله مام میخوایم بسکت بازی کنیم!!!!!مام میگفتیم: دهکی!!!خانومو باش!!!!در این شرایط اونا حرف حساب میزدن!ولی حرف حساب حالیشون نمی شد!!!!!پس مساله رو تا حدودی حل میکردیم!!اینجوری که اونا بازیشونو میکردن مام بازیمونو!!!!!فقط یکمی برخورد زیاد بودو جا کم!!ولی مشکل بزرگی نبود!!ما تیزهوشیم!!مرد روزهای سختمساله دوم در مورد زمین جماعت پایه بالایی بودن که بالاخونشونم داده بودن اجاره!!!!!!!تازه من همیشه بهشون این نکترو گوشزد میکردم که: خدا  .....رو میشناخن شاخش نداد!! *(اونی که سانسور شد خر بود)اونام میخواستن فوتبال بازی کنن ولی یه فرق با بسکتیا داشتن. اونم اینکه میخواستن فوتبال بازی کنن نه بسکتنه فرقشون این بود که نه حرف حساب میزدن نه حرف حساب حالیشون میشد!!!البته از اونجایی که ما تیزهوشیمو مرد روزای سخت حلش میکردیم!!!گاهی از همون روش مسالمت آمیزو پر برخورد!!!گاهیم ما پایه پایینیا میشدیم یه تیم اونام یه تیم باهام به خوبیو خوشیو سلامتی تا آخر عمر بازی میکردیم

تازه چی فک کردین!!ما تماشاچیم داشتیم!!!!!!چسبیده به مدرسه ی ما یه پارکه و از لحاظ فنی توی پارک وسیله ای به اسم سرسره وجود داره که این سرسره یکمی از سطح زمین ارتفاع داره!!!!!پس به همین مناسبت جمعی از هم محلیان گرام که رده ی سنی ۱۰ تا۲۰ سال بودن و به دلیل قوانین(عدم اجازه ی حضور بانوان در استادیوم)همشونم از تیره ی آقایون بودن میرفتن بالای سرسره وبازی مارو تماشا میکردن!!ولی ما که خوشمون نمیومد کسی بدون بیلیت بازی مونو ببینه بازیو قطع میکردیم وقتی میرفتن دوباره از سر به ته میگرفتیم

خب دیگه تقریبا همه ی نکات مهمو نوشتم جز اینکه یا بارم با پایه پایینیا دوامون شد!!!!بی فرهنگا میخواستن زوووووووووو بازی کنن!!!!یکی نیس بگه دخترو چه به این کارا!!!!!!ولی دیگه کل داستانو تعریف نمیکنم حوصلتون سر میره!!!دیگم غصه نخوریم ایشالا تیم ملی بازی بعدیو میبره تا مشتی باشه بر دهان صدام جنایتکار!!!!!!!دیگه ۲۲بهمنو  پریدن امیدینا دیگه مبارک!!!!!

اینم یکی از اشعار سروده شده توسط تیزهوشان این مرزو بوم به مناسبت پیروزی انقلاب!!

دبیر گرام بیچاره کردی....

دانش آموزان آواره کردی....

کشتی تیزهوشان وطن....

دوست ندارم......

کردی هزاران در قفس....

دوست ندارم.........

*پاورقی:اگه وزنش نمیخوره برا اینه که ما خودمون به جای دبیر گرام از اسم اون جانب استفاده میکردیم!!یکمم من تغییرش دادم با اجازه ی رفقا

 


 

نوشته شده توسط بینوایان(تیزهوشان سابق) در 87/11/23 ساعت 0 موضوع | لینک ثابت